تبليغاتX
.... به نام او که ما با همیم ....

.... به نام او که ما با همیم ....

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم باشد - من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

هویجوری


سلام دوستایه گلم .....

خوب تن تن بگم ...

این روزا مشغول شوووور دادن دختر خواهریم هستم

همون هستم فعله بهتر تریه ....

جمعه خواستگاری فرمالیته بود

امشبم بله برون .....

نمیدونم والله

دوستایه قدیم که در جریان تمامه داستانا و قهر و دلخوری و مشکلات هستن ...

دوستایی که بعد از اون داستانا با هم آشنا شدیم به خدا دوست دارم تعریف کنم ولی به خدا خیلی داستانش زیاده خیلی زیاد و متاسفانه ومن خیلی از پستایه وبلاگم به دلایلی حذف کردم ....

ولی ان اشلله سر فرصت تو هوارتا پست طولانی توضیح می دم ....

خلاصه ... بماند که من و همسری هر روز بیرون و بازاریم که برایه شاهزاده خانوم جهاز بخریم ... جالبه هیچ کدوم از وسایلش و خودش انتخاب نکرده همش و من و همسری البته گاهی خواهرمم می آد ....

5 شنبه هم رفتیم با خواهری برایه کادویی طلا خردیدیم واسش ... یعنی کادویی مامانش بود .. یه سرویس طلا خرید و 6 تا النگو از بس این دختر خواهری من طلا دوسته بر عکس من .....


خلاصه بماند تمامه این کارا با پس زمینه هایی از گذشته در جریانه که همسری گاه و بی گاه یادش می آد و جفتمونو غصه دار می کنه .....


کاش خیلی چیزا رو می تونستم پاک کنم هم از ذهن اون هم خودم .....

بماند خلاصه دیشبم تا ساعت 11 بدو بدو دنباله کارایه بله برون بودم ...

اخه قرار نبود به این زودی باشه ...

حالا داستان شوهر کردن این دختر خواهرم خودش داستانیه طولانی که به وقتش می گم .....

فقط اینکمه تنها بچه خواهرمه و فقط 2 سال و 8 ماه از من کوچولوتره واولین نوه خاندانه ما و بسیار بسیار با تمامه اخلاق گندی و بی ادبیش مورد علاقه مامانم .....


یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنویدا .....

بماند ....

همین دیگه من الان کلی کار دارم ....

دیشب بعضی هاش و انجامدادم ولی کلیش موند برا امروز ... تو خواستگاریش زیاد خودم و دخالت ندادم گند زدن آبرومونو بردن از دیروز من و اون یکی خواهرم بسیج شدیم ... آخه نامزدی ندارن یه راست بعد از تعطیلات عید عقد و عروسی تو یه روز واسههمین گفتیم بله برونش مثل نامزدی بر گزار بشه .....

کلی تو این وقته کم بدو بدو کردیم ....


ای جانم یاده حاجی بابا افتادم ... یه نمونش اینکه بستنی خوریامو و دیشب در اوردم و بردم بستنی حاجی بابا کلی هم باهاش این ور اونور کردم که بستنی بزنه داخلش اونم در حد تیم ملی خوشگل خدا کنه مراسم امروز خوب برگزار بشه ...

گاهی به خودم می گم به خاطر دله ...

به خودم می گم من این مراسمات ودوست دارم  هر کسه دیگه ای هم بود انجام می دادم ....

البتهاینا رو باید مدام به همسری بگم چون لامصب هیچ چیز و فراموش نمی کنه اعصابمو کلا بهم ریخته ......


بابا گاهی باید آدم بی خیال شه ... گاهی باید خودش و بزنه به بی خیالی

گاهی باید فراموش کرد یا ادایه فراموشی رو در آورد .. گاهی باید ستاره دریایی شد .....

وگرنه که یه روزه دغ می کنیم و سکته می کنیم می میریم ... یا می شیم یه آدم سراسر عقده عقده عقده و کینه .....


می دونم با کارایی که اونا کردن حق داره ولی ...

ولی نداره که باید باید باید خوب باشیم ....

خدا محبت و عشق ودر وجودمون گذاشته که چی ؟؟؟

گذاشته که بی حد وبی مرز محبت کنیم و عاشق باشیم و دوست داشته باشیم .....

خوب از اونجایی که قراره اجاقه ما کور باشه ..... دعوام نکنید خوب از بچه می ترسم نمی خوام اصلا نمی خوام هیچ وقت داشته باشم دلایل خاص خودم و دارم که بعدا بهتون می گم .....


در همین راستا ما هر جک و جانور و شی که می بینیم اسمه  دختر نداشتم و روش میزارم

نمونش این خوشگل خانوم که خریدیمش ....

گل پشقابی ....  همسری همش نق می زد که هیچ موجود زنده دیگه جز من و تو تو این خونه نیست... ما هم رفتیم این و به فرزندی قبول کردیم که بشیم 3 تا موجود زنده ....

اسمشم گذاشتیم نیایش ... البته نیایشوووووو وقتی قوروبن صدقش می رم بهش می گم نیایشووووو

زچووووووو

اینم عکسش......



الهیییییییییی نیایشووووو تازه نیایشو من نی نی هم داره نگاه کنید اون بغلشه یعنی من الان مادر بزرگم ....



دوستون دارم هوارتا هوارتا


دعا کنید امروز به همه کارا برسم ...

مرخصی گرفتم ساعت 2  می رم خونه ....

دعا کنید این دختر خواهر کله خرابه ما دست از کاراش بر داره و خوشبخت و عاقبت بخیر بشه .....

+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 13:28  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

روزنگار


سلام آجوهایه گلم .....

خوبید خوشید سلامتید ؟؟؟؟؟

خوب ......

4 شنبه :

بعد از ساعت کاری البته یه 2 ساعتیم مرخصی ساعتی گرفتم بدو بدو رفتم خونه وناهار و چیدمو و شام تو راه رو هم اماده کردمو و تن تن کارامونو انجام دادیمو و حرکت به سمت شیراز ... اونجا خیلی معطل شدیم هر چی گفتیم بابا از بوشهر اومدیمو و چرا معطل می کنید فایده نداشت چشمایه شوشو هم شده بود کاسه خون .....

خلاصه ساعت حدودایه 9 نوبت شد و 9/5 تو جاده بودیم .....

نمی دونم چم شده بود ... انگار سوزن بیهوشی بهم زده بودن همسری هم خوابه خواب ...

می دونستم به زور بیدار مونده

تو عالمه بیهوشی هی بیدار می شدم می گفتم خوابی می گفت نه ....

هی چایی می خوردم هی باز بیهوش هی خودم بیشگون می گرفتم که بیدار بمونمو و باهاش حرف بزنم ...

ولی نه نمی دونید چه حالی بود .....

هی همسری اب می زد صورتش دو بارم گفت برایهاینکه خواب از سرش بپره سیلی زدم بهش ...

هی پیاده می شد تو سرما ککه خواب بپره نشد که نشد

اخر سر تا نزدیکایه دالکی دوووم اورد و تو یه پمپ بنزین زد کنار گفت دیگه نمی تونم یه 1 ساعتی می خوابم ....

حالا خواب من پریده بود  مگه خوابم می برد ....

خلاصه بعد از 1 ساعت بیدارش کردم و گفتم بریم که فردا باید بری سر کار ......

خوب بدتر شد با خوابیدنش ....

یه 50 کیلومتر به شهر گفت بیا تو بشین ....

خلاصه با هزار سلا م و صلوات رسیدیم خونه .....


ای داد ....

حالا اومدیم خونه نشسته اقام فوتبال نگاه می کنه ... منم تن تن چیز میزارو جمع و جور کردم و 3 لالا .....

5 شنبه :

خوب شوشو رفت سر کار منم با خواهریا رفتیم برازجون .... یه مقدار کار داشتن از اونجا یه سریم بازار میوه و سبزی زدیم خیلی قیمتاش نسبت به بوشهر ارزونتره ....

خلاصه 3 رسیدخونه و تن تن یه چیزی خوردم و رفتم مراسم ختم انعام خواهر شوهر خواهرم .... چون همسایمونم هستن دیگه نمی شد نرم ولی کلی خوابم می اومد

... اونجا معلم علوم راهنمایی مو دیدم  کلی کیفور شدم کلی هم ازم تعریف کرد تو جمع ....

الهی فداش .....

دیگه بعدشم بدو بدو رفتمخونه و جمع و جور کردم .... دقت کنید همسری هنوز نیومده ها ...

عصرم که با دختر خواهری رفتیم بازار ...

کیف و کفش و مانتو و شلوار و بلوز و دامن و خلاصه همه چیز خرید .....

ای حال داد

تقریبا چیزایه خوشگل با قیمتایه خیلی مناسب خریدیم

کلی ذوق کرده بود .... یه عروسی در پیش داریم ان شالله خوشبخت بشه هر چند من و خیل اذیت کرده ولی برایه من مهم نیست ... من کاری که به عنوان یه خواهر و خاله وظیفمه انجام می دم نه برایه اون که حتی هی باز به شما رسیدم درد و دلم گل کرد ... اینم بگم تو اون روزایه سختی که من تنها بود ...

تنهایه تنها ...

که ظلم کردن و ناحقی که دلم و شکوندن ...

هم خواهر هم برادر هم مادرم ....

و به نوعی بیرون انداخته شدم ... و با تمامه زحماتی که براشون کشیده بودم  تنهایه تنها موندم.....

یادتونه که همسری تا آبان امسال تهران بود دققیا 3 روز بعد از عروسی

.... اه ولش کنید مهم نیست

ستاره دریایی ستاره دریایی زود زود ستاره دریایی شوووووووووووووووو

محبت و عشق اگه نتونه حتی گاهی کولاک کنه تو رابطتت با کسی یا کسانی حداقل که نه حداکثر  حسه خوبی نسبت به خودت بهت می ده ...

این حس خوبه خوده آدم نسبت به خوده آدم مهمترین چیزیه که می تونی تو زندگی داشته باشی مهمترین سرمایه ....

خوب با اینکه لباسایه خیلی خوشگلی خریده بود  ولی عروسمون نمی دونم چرا اون حرفا رو بهش زد و اون کارارو کرد ... دله اون که نه دله منم شکست .... آخه ادم با چه اعتماد به نفسی باید این نظرات و بده ...


آدم چشماشو ببنده مثل خودش دهنش و باز کنه و یه چیزی بهش بگه ها ...

این دختر نمی خواد تموم کنه نمی خواد من یادم بره ماراش ... روز 3 شنبه دوباره مامانمو و خواهرمو و سر یه موضوع خیلی ساده بر عیله یکی دیگه از خواهرام شورونده بود دقیقا کاری که با من کرد ...

من اصلا بهش اهمیت نمی دم ...

ولی بدم باهاش تا نمی کنم ... هر آدمی نونه نیته خودش و می خوره ...


خلاصه دله دختر بیچاره رو شکوند ....

و کلی وسیله رو تو دلش سیاه کد اونم چه لباسایه شیک و به روزی رو .. عینه این عذر می خواما کلمشو نمی تونم بگم ....

چی بگم والله ......


جمعه هم که با خونهتمیز کردنه اساسی و تی وی و غذا و سر ب سر همسری گذاشتن گذشت ....

شب رفته بود خونه مامان کاری انجام بدم

شام پلو میگو درستیده بودم

اس زدم بهش می گم از بابا بستنی شکلاتی گردویی و سفید خامه ای بخر

بعد از 1 ساعت زنگ زده سفید خامه ای و گردو شکلاتی کدومشونه ... تا نگو رفته حاجی بابا و اشتباهی رفته ....

خوب من هوس بستنی بابا بستنی رو کرده بودم خوب ....

بر گشته می گه بفرما به خاطر شما فلان قدرم پول خامه اضافه دادم .... دیگه جوش اوردم گفتم منظوره من خامه هایه تیکه شده بود اونم تو بابا بستنی نه خامه شیرینی که حاجی بابا میریزه رو بستنی هاش .....


ماستم یادش رفته بود بخره کلا دیشب گیج می زد .....

همین دیگه بعدشم لالا ......................


*************************************************

آجو تی تی (لحظه های موثر زندگی من ) : حسه قشنگه مادر شدن و دی پرهام بهت تبریک می گم

هومممممممممممم خدا جون خوشحالم که دعاهامون و اجابت کردی و رو سیاهمون کردی و خجالت زده ....

آجو حسنایی من (خاطرات روزانه ما) نی نیش قرار بود 28 دی دنیا بیاد آوای قشتنگش ... آجویی می دونم تا مدت ها نمی ای وب ....

ولی کلی زنگ زدم فک کنم یا تو اتاق عمل بودی یا بیهوش ....

به هر حال حس زیبایه مادر شدن و بهت تبریک می گم خانومی من .....

ان شالله زود زود میام کرمانشاه و می بینمت ...

آجو تی تی (همشهری ) حسه قشنگ بودنت  رو تبریک می گم

ان شالله خوشبخت و عاقبت بخیر  بشی در کنار همسری و نی نی هایه سالم و صالح و خوشگل .....


****************************

همه همه همتونو و دوس دارم



+ نوشته شده در  90/11/01ساعت 13:57  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

چی بزارم امسشو...

سلام دوس جونیایه من

صبح زیباتون بخیرو شادی و نور

ای جانمممممممممممممممممممممم


خوب خوب

می خوام تا اونجا که بشه بیشتر بیام پیشتونو و بیشتر بنویسم .....

خوب 2 شنبه من و همسری اندکی دلخوریات بینمون پیش اومد چرا ؟؟؟؟

خوب یادتونه در مورد زیارت خونه خدا بهتون گفته بودم خوب اولویت ما نوبتش شده ....

رفته بودیم دو شنبه شب یکی از این دفترایه زیارتی واسه اینکه ببینیم باید چه کارایی کنیم ...

چشمتون روز بد نبینه علاوه بر پولی که دادیم و سودی که تو این مدت رو پول اومده نفری حدود 600 تومنی دیگه شایدم بیشتر خرج داریم ...

حالا شوشو لج کرده می گه باید از کرمانشاه بریم .....

بهش می گم بابات خوب مامانی خانومت خوب (اسمه مادر شوهریمه خوب) اونا همش کردی حرف می زنن من نمی فهمم می گه مگه زیارت نامه ها رو کردی می خونن ... بهش می گم پس و پیش  زیارت و کارارو و حرفا رو که کردی می زنن....

بعدشم یه لیست برداشته 600-700 نفری واسه ولیمه سالن و پذیرایی و دعوت و سوغات این حرفا رسما 7-8 میلیونی می خواد تو پاچمون بکنه ...

می گم هیچ کس از دو تا جووون که به خاطر دلشون دارن می رن و هنوزم خونه و زندگی ندارن و ماهی خدا تومن قسط دارن هیچ انتظاری نداره ...

ساده می ریم ساده می آیم ...چرا باید به خاطر خرج و مخارج زیارت برایه یه عده سخت بشه اگه اینجوری بود تمتع ثبت نام می کردم خوب.

از همه خداحافظی و حلالیت بعدم فقط خانواده درجه 1 سوغات می اریم ....

قبول نمی کنه ....

اصلا ولش کنید

خلاصه تا سه شنبه هی زنگ می زد اداره منت کشی اخه بر خورده شبه قبلش خیلی بد شد یهویییی...

منم اصلا رو ندادم از اداره زود اومد و اومد دنبالم ....

خلاصه به زور اشتی کردم دیگه ...از بس زبون ریخت ...

بعد از ظهرم که رفتیم به سفارش خواهرم دنبال بقیه جهاز دختر خواهری و فرشاشو و تی وی و یه سری خورده ریزه رو که تو مغازه ها بود همسری جمع کرد و آورد خونشون ....

گاهی یاده شرایط اون روزایه خودم می افتم و فقط تو دلم می گم اینا چه جوری روشون ی شه اخه .....

شبم خونه مامان بودیم خونه مامان و خواهرو داداشم یه جاست دیگه ...

یادتونه که همه با هم خونه خریده بودیم یه جا و بعد  مجبورمون کردن بفروشیم .....

خلاصه شبم مامان یه کوکویه بوشهری به نام پاکوره درستیده بود که عشقه همسری منه منم خیلی دوست دارم ....

خواهریمم کوکو سبزی و برنج درست کرده بود برامون برا فردا و.....اخه رفتیم دنیاله کار دخترش من و همسری دیگه می دونست برا فردا غذا درست نمی تونم بکنم ....

شاید از رویه عذاب وجدان بوده ....

خوب یادتونه داستان فروش خونمون

حالا خواهرم دقیقا دیشب یکی از وحداشونو قولنامه کرد و فروخت چند میلیون بگید ؟؟؟

دقیقا 22 میلیون بیشتر از ما .... اونم تو عرض 10 ماه ......می دونید که ما با کلی ضرر فرو.خیتم ولی اونا کلی سود کردن .... ضرری که کمرمونو و شکونددددد....

خواهرم نمی خواست قیمت و بگه ولی دختر خواهری به همسری لو داد ....نمی دونم چرا یهو من کوپ کردم ...

اصلا زیر و رو شدم ...

من هیچ وقت هیچ چیز از تو دلم پاک نمی شه هر چند اصلا اونا نمی فهمن ...

مشخصه که اصلا نمی فهمن که من هنوز اون حرفا و کاراشون و ناحقیشون تو دلمه .....

ولی هیچ وقت بهشون نشون ندادم ...

زود به بهونه اینکه باید برم خیاطی  ومانتومو بگیرم زدیم بیرون ...

تو راه به همسری گفتم الان یه چیزی تو دلمه .. یه حس .. یه سوال ... یه غم ... نمی دونم چیه ولی تو دلم یه چیزیه ..

نمی خواستم با این حس و حالم برم خونه ....

گفتم برایه اینکه دلم خوب بشه (هیم برایه مسخره بازی به جایه قلبم شکمم و نشونش می دادم ) برایه دلم بستنی بخر ...

گفت حاجی بابا از مسیر الانمون دوره .. بریم بابا بستنی(نزدیک آتش نشانی) ... رفتیم بستنی کیلویی بخریم سفید تموم کرده بود منم لج کردم گفتم نمی خوام دیگه ....

هی تو ماشین نظرم عوض می شد که می خوام نمی خوام ...

ولی همسری گفت خانومه من تو دلش غمه باید بستنی بهش بدم خوب بشه ... با اینکه کلی اصرار کردم که نه نمی خوام ... بردم بستنی حاجی بابا دوستایه گله بوشهری شاید رفته باشن 1 ماه بیشتر نیست که باز شده ... تقریبا کنار م*سجد توح*ید یا کنار شرکت توز*یع ب*رق ...

اسکوپیه و خودت دونه دونه انتخاب می کنی.

از طعمایه مختلف که دوست داشتیم یه 1.5 کیلویی خریدیم ....

بستنی داره به اسم بستنی معجون اونم خیلی خوشمزست ولی گذاشتیم برایه دفعه بعد ....

خلاصه اومدیم خونه بستنی زدیم به بدن ...

تو ماشینم به خودم گفتم باید ستاره دریایی بشم و ناراحتیمو به همسری و نشون ندم و به خونه هم نبرمش ....

گفتم برام اهنگ اکادمی گوگوش همون که همه با هم می خونن و بزار ....

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم .....

خیلی حس و حاله عالی بهم می ده این شعر ...

که تعلق به هیچ چیزه این دنیا نداشته باشم ....که ناراحت نباشم از هیچ کدومشون

که فقط محبت محبت محبت حتی به کسایی که دوستم ندارن و می خوان سر به تنت نباشه

چند قطره اشک ریختمو و شعر و بلند بلند دوبار خوندمو و تکرار کرد.....

معجزه شد مثل همیشه و من خوبه خوب شدم...

من قلقه روح خودم دستمه .....

من خوبم ... من دنیا اومدم به خاطر خوبی ها به خاطر عشق .. هر کی هر بدی کنه بهم به من نکرده به خودش کرده ... من اشتباه اونا رو تکرار نمی کنم ... نیمیخوام زیر بار منت کسی باشم فردایه قیامت و به خاطر بدی هایه اونا که من مقابله به مثل کردم من مواخزه بشم .....

دنیا فقط برایه خوبی و محبت و عشق افریده شده ....

حالا گاهی ادم حاله شوهرش و بگیره اشکال نداره اخه شوهرشه غریبه که نیست شوهر آدم یعنی خوده آدم .....

مگه نه مگه نه ؟؟؟؟

می بوسمتونننننننننننننننن



+ نوشته شده در  90/10/21ساعت 8:53  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

دلم برا همه همتون تنگ شده ...


سلام دوس جون جونیایه من

سلام عزیزایه دله من

نمی دونید چقد چقد چقد دلم براتون تنگ دشه ....

نمی دونید چقد دوس دارم مثل قبلنا هر روز هر روز و تن تن بیام پیشتون و بیاید پیشم ..

ولی چه کنم که خیلی محدود شدم خیلی ... کارا زیاد شده نت محدود شده و کلی مسائل دیگه که بعضی هاش و می دونید ....

هی چه کنم دل خوش دارم به همین زیر آبی هایه گاه و بیگاه ...

خوبید خوشید سلامتید ... من نیستم خوش می گذره ... امروز اگه بشه می آم پیشه همه همه همتون

بوسسسسسسسسسسسس


خوب این چند وقت اتفاقات زیادی افتاده ولی اینقد زیاد بودن که حوصلم نمی شه الان لیست کنم

فقط اول از همه می خوام از شوشو مهربونم تشکر کنم که تو بیمارستان و بعد از عمل و تو خونه کلی کمک حالم بود یعنی شوشوییی یه دونه ای دردونه ... عزیزیییییییییییی خیلی اذیت شدی دستت درد نکنه ...یعنی همه همراهایه مریضایه دیگه از شوشوتعجب می کردن  من نمی تونستم صحبت کنم دستش و بسته بود به دسته من که اگه شب خواب بود و کاریش داشتم تکونش بدم .... همه می خندیدن به این کارش... تازه از داستان دستشویی و لگن گذاشتن که دیگه نگو البته بگما همش تقصیر این سرما بود فقطم شماره 1 بود ... ولی به خدا اینقده مهربون بودددددددددددددددددددددددددد

الهی تو این مدت من نمی تونم غذا درست کنم بیچاره خواهرا و مامان و شوشو زحمت کشیدن ....

این شوشو من یه روزی روزگاری اگه گم کنی باید خونه مامانم پیداش کنی ... هر چی بهش می گم زشته نکن عیبه هی اینقد می ری اونجا گوشش بدهکار نیست می گه من مامانت و بیشتر از خودت دوست دارم ....

دروغگووووووووووووووووو


خلاصه محیط کارم همون مسائل قبل و داره و یه سری پیگیر هایه جدی که تو این مدت همکارایه کل کشور انجام دادن تا خدا چی می خواد ... زمستون می ره رو سیاهی به ذغال می مونه و فردایه قیامت نمی دونم این رئیس رئوسا می خوان جواب این ناحقی هاشونو چی بدن ......


خوب جونم واستون بگه ....

چرا حرفم نمی آد آخه ... خوب دیروزم رفتم اپیلاسیون آی درد داشت ولی ارزش داشت .... بعدشم شوشو رفت دنبال خواهری و رفتیم دنبال یخچال دختر خواهری آخه فروشنده 2 ماه بد قولی می کنه ... ما هم شوشو رو فرستادیم دعوا ....

شبم رفتیم خونه مامان ...

دیگه خالم از زیارت کربلا بر گشته 5 شنبه اونجا بودیم و به افتخار شوشو ماهی حمام و شیر درست کرده بود با لبات بازی می کرد ...

تازه کلی هم از خواستگارایه قبلیم که  فامیل بودن و دیدیم که هی شوشویه من و چپ چپ نگاه می کردن ای اینجور مراسما حال می ده به آدم .....

ساعته کاریه شوشو زیاده ... یعنی قبل از من می ره بعد از من می آد ولی من اصلا ناراحت نیستم خوب جووونیم باید کار کنیم دیگه خرج زندگی بالاست و اینم ما دو تا با اون ضرر بزرگی که سال پیش کردیم هر چی در میاریم خرج  قسطا می شه .....

خوب آجو تی تی جونم پرسیده بودن قسطامون مگه چقده بزار جمعشون کنم :

316+337+60+111+165+116+215= که می شه ماهی 1320 هزار تومانه نا قابل.....

بزن اون دست قشنگه رو ....

حالا مگه من و شوشو رویه هم چقد حقوق می گیریم

همین و بگم که کمتر از 1320 یعنی خیلی کمتر از این 1320 و به خاطر همین همیشه چند تا از قسطا رو عقبیم و مجبوریم یک در میون بدیم .....

خیلی شرایطه بدیه خیلی بد ... خدا کنه زودتر از زیر بار اون ضرر که سر فروش خونه داشتیم کمرمون راست بشه ...

ولی شکر....

خدا رو شکر شرایطه سخته زندگی درویش منشانه ایه خیلی ولی لذت داره همین چیزاشم همین محدودیتا همین کمبودا .... خودش بعدها می شه خاطره ...

خدا رو شکر

بازم خدا رو شکر که تنمون سالمه نمی خوام پول بابته دوا دکتر بدیم این قسطا هم بالاخره یه روز تموم می شه دیگه مگه نه ؟؟؟؟؟؟

قبلنا غصه یه کوچولو می خوردم ولی الان دیگه نه الان که شوشو هم پابه پایه من داره کار می کنه دیگه نه دیگه شیرینه ... البته گاهی سر اینکه کی کدوم قسط و بده کلاهمون تو هم می ره ها ...

گاهی که شوشو می خواد یهو یه ولخرجی کنه که نتیجش ندادن چند تا قسطه ... من حسابی اخلاقه نحسمو رو رو می کنم ....

ولی خدا رو شکر کلا این روزااز وقتی شوشو بر گشته با همه بالا و پاییناش زندگی در جریانه .....

نمی خوام زندگی رو برایه خودم دیگه سخت بگیرم .....


می خوام روحم آروم باشه لطیف باشه و مهربون ...

آجو زن تنهام یه راه خیلی خوشگلی نشونم داد ... گفت فکر کن مشکلات مثل یه ماشینن...

همینطور که تو خیابون سوار هر ماشینی نمی شیم ... برایه مشکلاتم همین کارو بکن ... و هی ازشون مثل ماشینایه ناجور و خطرناک رد بشیم من تو این مدت همش با مشکلات و چیزایی که فکرمو مشغول می کنن همین کارو می کنم ... حتی تو قهرام با شوشو .. حرفمو می زنما تازشم قهرم می کنم ولی نه طولانی ....

راستی آجو tt هوارتا هوارتا خوشحالم ... نمی دونی چقد ذوق دارم ... حس قشنگه مادر بودن و تبریک می گم ...... تبریکککک با جیغ


دیگه همین دیگه برم برم به کارو بارم برسم که خیلی حرفیدم چشمایه قشنگتون خسته شد ..حالا می گید نه به ننوشتنش نه به الان که شونصد متری می نویسه ....

ببخشید تو رو خدا شرمنده ......

بازم می گم خیلی دلم براتون تنگ شده بود

هوارتا هوارتا دوستون دارم


بوسسسسسسسسسس






+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 8:29  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

هومممممممممم بر گشتم...

 

سلام دوس جونیایه من

سلام عزیزایه دلم من ....

من و نگاه کنید و سر و مورو و گنده

سالمه سالم .....

خدا رو شکر همه چیز خوب بود .... اصلا نگرانم نباشید  فقط باید خیلی رعایت کنم ...

من الجمله کار با کامپیوتر که دکتر خیلی تذکر داده ....

البته یه کوچولو می تونم بخونمتون ولی شاید تا چند وقت نتونم مثل قبل نظر تایپ کنم یا خودمم بنویسم .....

الانم دارم با مشکل براتون تایپ می کنم ....

 

 

 

 

خوب ۲۹/۹/۸۷ .... چه روزیه ؟؟؟؟؟

بله سالگرد عقد من وشوشو  فرداست ......

 

وای خدایا از دیروز شروع شد که الان اون موقع کجا بودیم و چی کار می کردیم و از این حرفا ....

شب یلدایه اون سال خیلی باحال بود همه به خاطر مراسمه شب قبل خوابمون می اومد .... یعنی هلاکه یه چیکه خواب بودیم همه گیج بودیم و چرت می زدیم خونه هم پره مهمون ...

وای یادش بخیر

امسال شب یلدا همگی خونه خواهرم دعوتیم ... ما هم احتمالا یا کیک یا شام ببریم به خاطر سالگرد عقدمون البته هنوز بینه من و همسریه و کسی خبر نداره ....

از همین جا به همه دوستایه گلم و آجوهایه خوشگل و مهربونم شب یلدا رو تبریک می گم ....

ان شالله شب به یاد موندنی باشه براشون و جمعشون به شادی جمع

 

دوستوت دارم هوارتاااااااااااااااااااااااااااا

بوس

 

+ نوشته شده در  90/09/28ساعت 12:35  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

آپ هول هولکی ....


سلام دوستایه ناز نازی من

سلام آجوهایه من ....

خوب الان فقط برایه چند ساعتی امروز اومدم اداره که سریع کارامو راست و ریس کنم و مرخصییییییی


خیلی تن تن دارم کارام و انجام می دم ...

واسه همین اصلا با کماله شرمندگی فراوان با اینکه خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده ولی نمی تونم بیام وبلاگاتونو و بخونمتونو باهاتون حرف بزنم ...

ببخشید

من از امروز نیستم تا 90/9/28 

و تو این مدتم به نت دسترسی ندارم و نمی تونم بخونمتون

اصلنم نگرانم نباشید چون هیچیم نیست فقط واسم دعا کنید ....همین

به خدا اصلا هیچیم نیست ...

وای کلی کار دارم

دیشب از کرمانشاه بر گشتیم با کلی خستگی  و هوارتا کار برایه امروز بدو بدو یه مقدار از کارامو انجام دادم ....

نمی دونم  چی کار کنم با این وقته کم

تازه مانتو خوشگلمم جا گذاشتم که یه کم اعصابمو بهم ریخت

با اینکه 1 روز بیشتر اونجا نبودیم ولی خیلی خوش گذشت خیلی ... مثل همیشه عالی بود و من کلی دلم تنگ شده باز دلم .....

و مثل همیشه ناراحت از اینکه چرا خانواده شوشو پیشه ما نیستن یا ما اونجا نیستیم .....


نمی دونم چرا ولی من با اونا خیلی خیلی راحتترم .... یعنی اصلا اون توقعات رفتارایه بد و بد خواهی هایه اینجا اونجا نیست منظورم خانواده ههاست ...

اونجا فقط ...

ولش کنید وقت ندارم یه روز واستون کامل تو.ضیح می دم چرا من دوست دارم اونجا باشم ... چرا دوست دارم و اصلا از اینکه از شهرم و خانوادم دور بشم ناراحت نیستم که خوشحالم هستم ...

خدا کنه زودتر این اتفاق تو زندگیمون بیفته خدا کنه ...

خوب برم که کلی کار دارم .....


دعا یادتون نره هااااااااااااااا

بوس

من و فراموش نکنیدا فقط 10 --12 روز نیستماااااااااااااا


+ نوشته شده در  90/09/16ساعت 10:6  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

مسافرت اجباری..

خوب زیاد وقت ندارم واسه همین تن تن تن می نویسم واستون

اول - به مناسبت ایام سوگواری محرم به همگی تسلیت می گم .....

تو مراسم اگر دلی رفت.... دعا......

دوم- ماشین و از کرمانشاه باید بیاریم 

سوم- من تمامه تلاشمو و کردم که نرم ولی نشد ....

امروز ساعته 3 بلیطه اتوبوس داریم وای چقد متنفرم از سوار شدن اتوبوس اونم این مسیر طولانی ... فک کنید حول و حوش 9 صبح می رسیم کرمانشاه

فردا صبحم دسته ماشینمونو می گیرمو بر می گردیم بوشهر

یعنی سه شنبه عصر و شب خونه اینم

4 شنبه صبح سر کار

و 4 شنبه ظهر به خاطر دکتر من شیراز ... احتمالا تا شنبه که یه کار بیمارستانی دارم بمونیم ....

یعنی از این فشزدگی و سر درگمی حالم داره بد می شه ...

تازه یه مصیبته دیگه

من این ابروها رو گذاشتم پاچه بزی شده ... موهامم که چی بگم به این  ارثیه زیبا که سفید شده .... حالا شما بگید من الان تا 4 اداره ساعته 3 هم بلیط

چه جوری برم ارایشگاه واسه ابرو ...

برم خونه مو رنگ کنم

وسایلمو و جمع کنم .. تو راهی بپزونم ....

نمی خوام نمی تونم برنامه به اینم فشردگی و استرس....

چرا باید هر دفعه سر رفتن به کرمانشاه من دلخور باشم .....

تازه برنامه دکترم خیلی مهمه اون چی می شه ....

بر خلاف همیشه که دعا می کردم تعطیل بشه ... لان دعا می کنم تعطیل نباشه وگرنه مطب دکتر بسته می شه و من نمی تونم قبل از عمل به کارام برسم ...

نه نمی خواممممممممممممممممممم


فعلا که ما رو دارن بسان یک عدد بز کشون کشون می برن کرمانشاه...

شعری شد واسه خودشااااااااااااااااااااااااااااا




+ نوشته شده در  90/09/13ساعت 7:56  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

هومممممممممم


بارون بارونه

زمینا تر می شه .....


آخ جون باز بارون

ای خدا شکرت ...

وای می ترسمدیگه از بارون بگم

یادتون سری پیش چقد ذوق داشتم فرت زد و ماشینمون فرت شد .....

الهی الهیییییییییییی


دست هایه نیازمندیم امروز بیشتر از هر روزه دیگه ای بالاست .....

قطره قطره بارونت یعنی آآآآآِ بنده ن اینم

الرحمن الرحیم ....

من روزی دهم

من رزاقم ...

و بغضضضضضضضضضضض

الان همسری زنگ زد ... می خواد بیاد اداره یه کم آق ولی بازی در بیاره بره پیشه رئیسمون که اینا بفهمن حق ندارن حقه من و بخورن ...

جو بدیه ....

چرا متاسفانه با اینکه الان تو سال 2011 هستیم ولی هنوز سیستم جامعه ما عصر حجریه .. شاید چون من تنها جنس مونث ادارم نمی دونم ولی من فک می کنی ...

مردایی که تو محیطه بیرون از خونه  با خانوما بد برخورد می کنن به هر نحوی حقشونو می خورن مقصر نوع تربیت از ناحیه مادرشون و خانوادشون و همینطور خانوماشونه ...

من 100 درصد اقایونه این مدلی رو دیدم تو خانوادشونم با خانومشون همین مشکل ودارن ....

نمونش رئیس ما ...

نمی دونید شبی که اومده بودن خونه ما چقد این زنه بیچاره رو خودش و پسرش کنف کردن جوری که من و وهمسری همش داشتیم با پدر و پسر به طرفداری از این خانوم و کله زنایه عالم می جنگیدیم .....


حالا که من و به عنوان آدم حساب نمی کنن با تمامه تلاشایی که من کردم تو این سالا

منم اق ولیم و می ارم که بهشون بگه بینه من و اونا هیچ فرقی نیست

همون مدرک

همون ساعته کاری

همون زحمت 

تازه برایه من همیشه بیشترم بوده

پس باید حقوق و مزایا هم یکسان باشه و دیگه اینقد حقه من و نخورن ...

نگید نه خودت بگو چون اینارو نمی شناسید ..... در مورد آدم هزار حرف در میارن ... باور می کنید من می ترسم برم اتاقه رئیس می ترسم برم اتاقه همکارا ؟؟؟؟؟؟

خوب اینم از این

وای بازم بارون و پنجره اتاقم .....

بارون بارون...

خدایا اجوهام خیلی خواسته و حاجت دارن

همشون همشون

زیاد می شه اسمه همشونو بیارم .....

فقط  آجو TT  این دخترش یاسمین خیلی زچه (یه صفت برایه حجنس مونث تو بوشهر باید چ رو با تشدید خوند ZECHCHE)  به این دختر سر تغ یه اخم کن بگو اینقد مامانت و اذیت نکن و زود بیا دیگه ......

می بوسمتونننن هوم


درگیری هایه خانوادگی امروز زیاد بود ... نمی دونم مامانم چرا اینجوری می کنه ...

یعنی ما بچش نیستیم ... بازم حرفایه تکراری ... مثل اینکه من باید فقط کوتاه بیام همیشه و حمال باشم ... تا وقتی حمالیشونو می کنم خودمو و شوهرم و دربست در خدمتشونیم و کاراشونو انجام می دیم ... جواب سلام می دن و گرنه ....

اخه .....

از کجا بگم ....

مهم نیست ... سرتون سلامت ...

ای اجو زن تنها سوار ماشین نشدما دیدی ؟؟؟؟

خوبم از دیروز دارم رعایت می کنم حرفت و خیلی ممنونم

+ نوشته شده در  90/09/08ساعت 14:37  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

دیگه بلاگفا رو می خوام بکشم .....


سلام دوس جونیایه من

تو هفته ای که گذشت شید بیشتر از 5 بار پست گذاشتم و بلاگفا همه رو بلعید ... چرا ؟ نمی دونم .....


خوب اتفاقاته زیاده افتاد...

اولاینکه تو پسته قبلی که یادتون هست ... همون روز بارونی ... ساعته 4 که همسری اومد دنبالم .. می خواستیم بریم کنار ساححل یه دوری بخوریم هوا عجیب عالی بود ....

دمه در اداره هر چی منتظر موندم نیومد ... زنگ

 زدم گفت تو کوچه بغل اداره منتظر من بوده با یه موتور تصادف کرده ... کلی ترسیدم گفتم معمولا تو تصادف ماشین با موتور ماشین چیزیش نمی شه ولی سر نشینایه موتور خیلی آسیب می بینن و ضربه مغزی ... تمامه طولهاداره تا کوچه بغلش و دویدم.....

وقتی رسیدم دیدم...... یعنی باور نمی کردم یه موتور ماشین و به این روز انداخته باشه ..... موتورم نبود ....

بعد از التماسایه سرنشینش متوجه شدم از این  موتورایه غیر مجاز 1000 بوده که 30 میلیون قیمتشه  یعنی بیشتر از ماشینه ما و سریع برده بودنش تو یه خونه قایمش کرده بودن .. هیم التماس می کرد نگید 1*10 بیاد و من خودم همه خسارت و می دم و منم زن و بچه دارم و از این حرفا


اگه ماشین و می دید شوکه می شدید .. تا نگو همسری کنار زده بوده منتظر که من کارم تموم بشه ... این موتوری رام سید و خلاف از تو خیابون می آد تو کوچه داشته با موبایلم حرف می زده یهو لیز می خوره تو بارون موتورش می خوره به بدنه ماشین خودشم و دوستشم شتلب رو ماشینه ما سقوط.....

باز خدا رو شکر کسی چیزیش نشده بود

تازه از این بادی بیلدینگ کارا هم بود ... کلی به قوله خودش فولاد بود که چیزیش نشده بود.....

نمی دونم همش خدا رو شکر می کردم که چیزیشون نشده ......

خلاصه ماشینه صفر ما مصدوم شد و کلی از قیمتش افت کرد ....تازه شوشو بردش کرمانشاه یعنی 5 شنبه بردش کرمانشاه که اونجا پسر عموش که تو ایران خو*درو کار می کنه درستش کنه

می گه نمی شه دسته هر کسی داد ... البته کارت طلا*یی هم ماشینمون داره ... ولی گفت یه جوری درستش می کنیم که کسی نفهمه تصادف کرده

می خواد تمامه قطعات و عوض کنه ....

خوب دیشبم برگشت بوشهر همسری .... و ماشین اونجاست تا درست بشه حالا باز باید هفته بعد بره دنبالش و بیارتش.....


این از این ....

از اداره هم جونم براتون بگه هر دو تا ناحقی و نامردی رو انجام دادن......

یعنی کردن داغون داغون داغون ...

خدا از سر تقصیراتشون نگذره ...

حالا قرار شده پرسنلی که این کارو در موردشون کردن از طریقه راجع ذیصلاح پیگیری و شکایت و این حرفا بشه

البته این نه فقط برایه استان ماست برایه کله کشوره و همکارا تو کله استانا دارن یه کارایی می کننن...

دعا کنید که پیروز بشیم و حقمونو ازشون بگیریم

یادتون نره ها دعا کنید

اون ناحقی دومم که بماند ... چی بگم ... اینقد این روزا دارن ظلم می کنن اینقد از لحاظ روحی به همه فشار آوردن که ....

چی بگم ...

گاهی آدم دوست داره کلا رو کره زمین نباشه بره کره ماه بره مریخ ... نه اصلا بره توخوده خوده خورشید .....

هوم سوختمممممممممممممممممم


ببخشید که نبودم این چند روز اولا که نت اداره قطه بود

یعنی سیستم من ترکیده بود و هی به قوله خودشون می خواستن درستش کننن...

دوما اوایل و اواخر ماه کارایه من دیگه خیلی خیلی زیاده و وقت سر خاروندن ندارم

می بوسمتون

و سعی می کنم زوده زود بیام پیشه همتون


+ نوشته شده در  90/09/06ساعت 9:16  توسط نقـــــطه خـــــانم  | 

بارون بارونه ....

دعوام نکنید لطفا

این چند روز نت من هی قطع و وصل می شه تا امروز که رسما صبح که سیستمو و روشن کردم دیدم ترکیده ...

تا همین الان ....


اومدم فقط بگم ...

اینجا باید خوند :

بارون بارونه ...

زمینا تر می شه

گلنسا جونوم کارا بهتر می شه ......


برایه ما جنوبیا این هوا و این بارون اصلا یه چیزه تکراری نیست و یه اتفاقه خیلی مهمه .....

نمی دونید تو کله سال جون می دیم و کلی انتظار می کشیمو و کلی حسرته شما شهرایه دیگه می خوریم .....


دیشب کلی رعد و برق زد خیلی زیاد و یه کوب از دیروز بارونه

اونم چه بارونی

چه هواییی

این هوا داره تکرار می کنه

تکرار عاشقی

کلی دعا کردم کلی .... می گن موقع بارش بارون موقع نزوله نعمته خداست و یکی از وقتایی که دعا مستجاب می شه ....

من همه رو دعا کردم همه همتونو به اسم

همش می ترسیدم بارون بند بیاد و نتونم همه دعاهامو بگم

ولی خدا رو شکر هنوز داره می باره و من هنوز پرم از حرف و پرم از خدا .....

نگاه کنید تو تک تکه این قطره ها خدا جاریه ....

هومم نفس بکشید ... خدا جاریه .... یه نفسه عمیق هوم خدا رو هورت کشیدم تو تمامه وجودم...

خدا شکرت ...

به خاطر تمامه چیزایی که بهمون دادی و مهمتر از همه سلامتی ...

ما بقیشو می دونم خودت درست می کنی .....

فقط اومدم که از حسه بارونی این روزم بگم ......


دوستون دارم و می بوسمتون

+ نوشته شده در  90/09/01ساعت 13:45  توسط نقـــــطه خـــــانم  |