هویجوری
سلام دوستایه گلم .....
خوب تن تن بگم ...
این روزا مشغول شوووور دادن دختر خواهریم هستم
همون هستم فعله بهتر تریه ....
جمعه خواستگاری فرمالیته بود
امشبم بله برون .....
نمیدونم والله
دوستایه قدیم که در جریان تمامه داستانا و قهر و دلخوری و مشکلات هستن ...
دوستایی که بعد از اون داستانا با هم آشنا شدیم به خدا دوست دارم تعریف کنم ولی به خدا خیلی داستانش زیاده خیلی زیاد و متاسفانه ومن خیلی از پستایه وبلاگم به دلایلی حذف کردم ....
ولی ان اشلله سر فرصت تو هوارتا پست طولانی توضیح می دم ....
خلاصه ... بماند که من و همسری هر روز بیرون و بازاریم که برایه شاهزاده خانوم جهاز بخریم ... جالبه هیچ کدوم از وسایلش و خودش انتخاب نکرده همش و من و همسری البته گاهی خواهرمم می آد ....
5 شنبه هم رفتیم با خواهری برایه کادویی طلا خردیدیم واسش ... یعنی کادویی مامانش بود .. یه سرویس طلا خرید و 6 تا النگو از بس این دختر خواهری من طلا دوسته بر عکس من .....
خلاصه بماند تمامه این کارا با پس زمینه هایی از گذشته در جریانه که همسری گاه و بی گاه یادش می آد و جفتمونو غصه دار می کنه .....
کاش خیلی چیزا رو می تونستم پاک کنم هم از ذهن اون هم خودم .....
بماند خلاصه دیشبم تا ساعت 11 بدو بدو دنباله کارایه بله برون بودم ...
اخه قرار نبود به این زودی باشه ...
حالا داستان شوهر کردن این دختر خواهرم خودش داستانیه طولانی که به وقتش می گم .....
فقط اینکمه تنها بچه خواهرمه و فقط 2 سال و 8 ماه از من کوچولوتره واولین نوه خاندانه ما و بسیار بسیار با تمامه اخلاق گندی و بی ادبیش مورد علاقه مامانم .....
یعنی یه چیزی می گم یه چیزی می شنویدا .....
بماند ....
همین دیگه من الان کلی کار دارم ....
دیشب بعضی هاش و انجامدادم ولی کلیش موند برا امروز ... تو خواستگاریش زیاد خودم و دخالت ندادم گند زدن آبرومونو بردن از دیروز من و اون یکی خواهرم بسیج شدیم ... آخه نامزدی ندارن یه راست بعد از تعطیلات عید عقد و عروسی تو یه روز واسههمین گفتیم بله برونش مثل نامزدی بر گزار بشه .....
کلی تو این وقته کم بدو بدو کردیم ....
ای جانم یاده حاجی بابا افتادم ... یه نمونش اینکه بستنی خوریامو و دیشب در اوردم و بردم بستنی حاجی بابا کلی هم باهاش این ور اونور کردم که بستنی بزنه داخلش اونم در حد تیم ملی خوشگل خدا کنه مراسم امروز خوب برگزار بشه ...
گاهی به خودم می گم به خاطر دله ...
به خودم می گم من این مراسمات ودوست دارم هر کسه دیگه ای هم بود انجام می دادم ....
البتهاینا رو باید مدام به همسری بگم چون لامصب هیچ چیز و فراموش نمی کنه اعصابمو کلا بهم ریخته ......
بابا گاهی باید آدم بی خیال شه ... گاهی باید خودش و بزنه به بی خیالی
گاهی باید فراموش کرد یا ادایه فراموشی رو در آورد .. گاهی باید ستاره دریایی شد .....
وگرنه که یه روزه دغ می کنیم و سکته می کنیم می میریم ... یا می شیم یه آدم سراسر عقده عقده عقده و کینه .....
می دونم با کارایی که اونا کردن حق داره ولی ...
ولی نداره که باید باید باید خوب باشیم ....
خدا محبت و عشق ودر وجودمون گذاشته که چی ؟؟؟
گذاشته که بی حد وبی مرز محبت کنیم و عاشق باشیم و دوست داشته باشیم .....
خوب از اونجایی که قراره اجاقه ما کور باشه ..... دعوام نکنید خوب از بچه می ترسم نمی خوام اصلا نمی خوام هیچ وقت داشته باشم دلایل خاص خودم و دارم که بعدا بهتون می گم .....
در همین راستا ما هر جک و جانور و شی که می بینیم اسمه دختر نداشتم و روش میزارم
نمونش این خوشگل خانوم که خریدیمش ....
گل پشقابی .... همسری همش نق می زد که هیچ موجود زنده دیگه جز من و تو تو این خونه نیست... ما هم رفتیم این و به فرزندی قبول کردیم که بشیم 3 تا موجود زنده ....
اسمشم گذاشتیم نیایش ... البته نیایشوووووو وقتی قوروبن صدقش می رم بهش می گم نیایشووووو
زچووووووو
اینم عکسش......

الهیییییییییی نیایشووووو تازه نیایشو من نی نی هم داره نگاه کنید اون بغلشه یعنی من الان مادر بزرگم ....

دوستون دارم هوارتا هوارتا
دعا کنید امروز به همه کارا برسم ...
مرخصی گرفتم ساعت 2 می رم خونه ....
دعا کنید این دختر خواهر کله خرابه ما دست از کاراش بر داره و خوشبخت و عاقبت بخیر بشه .....
