X
تبلیغات
.... به نام او که ما با همیم ....

.... به نام او که ما با همیم ....

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم باشد - من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

سلام عزیزای دلم ......

خیلی دلم براتون تنگ شده خیلی خیلی خیلی

هر بار اومدم نتونستم چیزی بنویسم ... نمی دونم چرا

می خونمتون ولی خاموش ... اینم می دونم خیلی ها خیلی وقته هیچی ننوشتن ؟؟؟

اسم این حس چیه نمی دونم ؟؟؟؟



ولی این و می دونم خیلی دلم براتون تنگ شده ....


به زودی می آم باخبرای خوب خوب خوبببببببببببببب


عجله نکنید کنجکاوی هم نکنید به زودی بهتون می گم .

بوس

نوشته شده در 93/01/19ساعت 8:46 توسط نقـــــطه خـــــانم| |
سلام .

صبح زیباتون بخیرو شادی و نور....


دوست نداشتم بعد از این مدت با این نوشته بیام پیشتون .....

ولی متاسفانه اینقد تو شوکم و غیر منتظره بود برام که .... جایی جز اینجا پیدا نکردم که خودمو آروم کنم....

خواهریای گل من .... متاسفانه مامان آجو زن تنها به رحمت خدا رفتن...

خدا رحمتشون کنه ...بهشت بحرشون باشه و همنشین خانم فاطمه زهرا باشن ان شالله.

کلمات خیلی کوچیکن و نمی تونن تسکین دهنده غم و درد آجو زن تنهای عزیزم باشن....


نمی دونم چی بگم....

فقط همینقد می گم مادرشون ندیده بهم خیلی نزدیک بودن... محال بود دعایی نکرده باشم و از ایشون اسم نبرم و شفاش و از خدا نخوام....


توکل به خدا .... خیلی اذیت شدن و تحمل بیماری سخت... خدا جون خودت به خواریم صبر بده.... من می دونم از دست دادن پدر و مادر چیزی نیست که با 40 روز فراموشت بشه....

لحظه به لحظه حتی 50 سال بعدمکه یه دختر رو با مادرش یا با پدرش ببینی دلت پر می کشه برای نداشتن های خودت.....



خانومیا هر کدوم این متن رو خوندید برای شادی روح مامان جون آجو زن تنها صلوات و فاتحه بفرستید......


نوشته شده در 92/10/09ساعت 7:22 توسط نقـــــطه خـــــانم| |
سلام

صبح زیباتون بخیر و شادی و نور

اول از همه من از دیروز بله به دنیای زیبای 30 سالگی وارد شدم .....

تولد عید خودم مبارککککککککککککککککککککککککک


دنیا دنیا کار انجام نداده دارم که باید انجام بشه حداقل تا قبل از عید سال ....


دیگه چی بگم .... اینکه نبودنم دلایل زیادی داره که بماند ولی هر روز می آم اینجا و می خونم کامنتای قشنگتون رو و فکر نکنید فراموشتون کردم اصلا و ابدااااااااااااا


احتیاج دارم یه چند وقتی دور باشم ... نه دورا یعنی دورا دور باشم ... به این وقفه نیاز دارم ... اگه می شه این مرخصی رو بهم بدید ....


من خوبم همسری خوبه اوضاع و احوال بر وفقه مراده و هیچ ملالی نیست جز روزگار نامروت و مردم ناسازگار....

دوستون دارم هوارتا هوارتا

می بوسمتون

ان شالله تو اولین پستام عکسایی که قولشو داده بودم از حج و خودمو تولد خیلی ناگهانی دیشبم که خودمونی هم بود رو براتون می زارم ... هنوزم بعد از کلی سفر نامه مکه رو تموم نکردم ...

قوللللللللللللللل می دم ....

می بوسمتون

نوشته شده در 92/06/25ساعت 7:27 توسط نقـــــطه خـــــانم| |
سلام**********************************



خوب می گم بلاگفا دیوانه شده ... اینم روش ... 5 شنبه که کلا ف ی ل ت ر بود

الانم اینجوری عکسایه ادامه مطلبو خودش حذف کرده

باید دوباره اپلود کنمو و بزارم ولی امروز یه روز خیلی شلوغخه باید یه کم بهم تایم بدید ....

ان اشلله شاید اخر وقت درستشون کردم امروز وحشتناکه کارم ....

و به اون دوستایی که اومدن و نظر گذاشتن هر موقع درست کردم سریع خبر می دم که ببینن ...

ببخشید ..





نوشته شده در 92/05/23ساعت 10:46 توسط نقـــــطه خـــــانم| |

سلام عزیزایه دل .....

شب 19 ماه مبارک رمضان انشالله  تک تکمون استفاده لازم رو برده باشیم ....

فقط خوده خدا می دونه موقع جوشن خوندن با دلم چی کار می کنه ....

یه عمر از بچگی آرزوم این بود با پاهام دور خونه خدا بگردم و با زبونم دورش بگردم ... جوشن کبیر رو من خیلی دوست دارم به نظرم یکی از عاشقانه ها با خداست ....همیشه دوست داشم و آرزوم بود تو طواف خانه خدا بخونم ... که خدا رو صد هزار مرتبه شکر که آرزو به دل نموندم و خوندم ....


خدا می دونه شب 19 که داشتم مجدد این دعا رو می خوندم انگار تک تک لحظات و تک تک کلاماتی که موقع طواف از این دعا خونده بودن برام زنده بود ... همش رو یادم بود تمام 100 فراز این دعا ....

خدایا شکرت .... شکرت .....

خدایا الان وضعم از قبل خیلی وخیم تر شده ... الان دیگه تجربش رو دارم طعمش رو چشیدم و دور بودن و ندیدن و نیومدن سخت تر شده ... خودت حاله دلمو می دونی .....



امشب شب 21 ماه مبارک رمضان هست و شب شهادت مولا علی ....

از دستش ندیم ....

به یادم باشید که به یادتونم ...

البته بی هیچ اجبار و بدون هیچ رسمی فقط به رسم دلم ....

فراون بخوایم از خداامشب

کم نخوایم زیاد بخوایم همه چیز بخوایم با جزئیات

ولی همیشه اگه یه چشممون به این دنیاست یه چشممون هم به اون دنیا باشه

اگه می گیم خدا خونه تو این دنیا همون موقع بگیم که البته قصرها وکاخ هایی از طلا و جواهر در بهشت زیبنده تر و بهتر است و تماما شاکر باشیم ...

 

 

خدا بهترینارو برای بندش می خواد ... خودمونو آخر سر بسپاریم دستش و بگیم .... خدا جون شما برای ما دعا کن و ما می گیم آمین ....

امشب آسمون به زمین نزدیک می شه ... تا می تونیم لذت ببریم و حظ

نوشته شده در 92/05/07ساعت 9:58 توسط نقـــــطه خـــــانم| |

سلام

روز خوش

به قول ما جنوبیا خوش نماز و روزه باشید ....

خوب ... یه سری مسائلی هست که باعث می شه کمتر بیام اینجا شاید از این بع بعد رمزی نوشتم

شایدم جای دیگه نوشتم ... نمی دونم ... حسه بدی دارم هر چی که هست ... حس یه احمق ...که راحت رو دست خورد .....

البته این رو دست خوردن به ضرر خودشونه چون دیگه نمی تونن من و بخونن یا حداقل دیگه همه چیز رو نمی تونن بخونن....

بماند ...

خوبید دلا خوبی گلا ؟؟؟

ماه رمضون چه خبر ؟؟؟

از اعمال از دعاها از افطاریا ....


به یادتونم هر شب هر افطار هر سحر بعد از هر نماز و ريالران خوندن ... امسال دیگه برام شده هر لحظه که می خوام دستایه گدای و دلمو ببرم سمته خدا...

امشبم شب 19 ماه مبارک رمضان و لیالی قدر ...

شب 21 و 23 که مجبرترین شب هست ....

دعا یادتون نره خواهریا ... تو این شبا سر نوشت و تقدیر یکسالموننوشته مش یه ... کم نخوایم زیاد بخوایم و اولین چیزی که می خوایم دعا برای فرج آقامون که بیاد و تموم کنه این همه سختی و زجر و ظلم رو ...

دعا برای اینکه خدا فرصت یه بار دیدگه دیدن و درک کردن ماه رمضون رو بهمون بده .....

الهی آمین ان اشلله همگی خوشبخت و عاقبت بخیر بشید ... ان اشلله همگی تو این شبا برات زیارت و مهمونی خونه خدا برامون تو امسال امضا بشه .....


حالا یه کوچولو اعمالش رو دسته بندی کردم

ان اشلله انجام بدید و به یاده منم باشید ....


1- غسل که بهتره نماز مغرب و عشا با این غسل خونده بشه

2- 2 رکعت نماز که در هر رکعت بعد از سوره حمد 7 مرتبه سوره مبارک توحید خونده می شه و بعد از اتمام نماز 70 مرتبه استغفرالله ربی و اتوب الیه

3-  100 نمرتبه استغفر الله ربی و اتوب الیه 

4- زیارت عاشورا

5- جوشن کبیر

6- دعای ابوحمزه شمالی

7- سوره قدر (بسیار خونده بشه )

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

8- قران به سر گذاشتن .....اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكِتابِكَ الْمُنْزَلِ وَما فيهِ، وَفيهِ اسْمُكَ الْأَكْبَرُ،
خدايا از تو خواهم به حق كتاب فرستاده شده ات و آنچه در آنست كه در آن است نام بزرگت
وَاَسْمآؤُكَ الْحُسْنى ، وَما يُخافُ وَيُرْجى اَنْ تَجْعَلَنى مِنْ عُتَقآئِكَ مِنَ النَّارِ،
و نامهاى نيكويت و آنچه بدانها ترس و اميد شود كه قرارم دهى از زمره آزاد شدگانت از دوزخ

پس هر حاجت كه دارد بخواهدچهارم آنكه مُصحَف شريف رابگيرد وبر سر بگذارد وبگويد:

اَللّهُمَّ بِحَقِ هذَا الْقُرْآنِ،وَبِحَقِّ مَنْ اَرْسَلْتَهُ بِهِ، وَبِحَقِّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مَدَحْتَهُ فيهِ، وَبِحَقِّكَ
خدايا به حق اين قرآن و به حق آنكس كه او را بدان فرستادى و به حق هر مؤمنى كه در اين قرآن مدحش كرده اى و به حقى كه
عَلَيْهِمْ فَلا اَحَدَ اَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ
تو بر ايشان دارى زيرا كسى نيست كه حق تو را بهتر از خودت بشناسد

پس ده مرتبه بگويد بِكَ يا اَللَّهُ و ده مرتبه بِمُحَمَّدٍ و ده مرتبه بِعَلىٍّ و ده مرتبه بِفاطِمَةَ و ده مرتبه بِالْحَسَنِ و ده مرتبه بِالْحُسَيْنِ

و ده مرتبه بِعَلِىّ بْنِ الْحُسَيْنِ و ده مرتبه بُمَحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ و ده مرتبه بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ و ده مرتبه بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ و ده مرتبه بِعَلِىِّ بْنِ مُوسى و ده مرتبه بِمُحَمَّدِبْنِ عَلِىٍّ و ده مرتبه بِعَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ و ده مرتبه بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍ و ده مرتبه بِالْحُجَّةِ

 

9- اَللَّهُمَّ اِنّى اَمْسَيْتُ لَكَ عَبْداً داخِراً، لا اَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعاً وَلا ضَرّاً، وَلا
خدايا من شام كردم در حالى كه بنده خوارى هستم كه مالك سود و زيانى براى خويش نيستم و نتوانم
اَصْرِفُ عَنْها سُوءاً، اَشْهَدُ بِذلِكَ عَلى نَفْسى ، وَاَعْتَرِفُ لَكَ بِضَعْفِ
از خويشتن پيش آمد ناگوارى را بازگردانم و اين مطلبى است كه من آن را بر خويش گواهى دهم و به ناتوانى
قُوَّتى ، وَقِلَّةِ حيلَتى ، فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ، وَاَنْجِزْ لى ما
خود و بيچارگيم در برابرت اعتراف دارم پس درود فرست بر محمد و آل محمد و وفا كن برايم بدانچه
وَعَدْتَنى ، وَجَميعَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ مِنَ الْمَغْفِرَةِ فى هذِهِ اللَّيْلَةِ،
بر من و همه مؤمنين و مؤمنات وعده فرمودى از آمرزش در اين شب
وَاَتْمِمْ عَلَىَّ ما اتَيْتَنى فَاِنّى عَبْدُكَ الْمِسْكينُ الْمُسْتَكينُ، الضَّعيفُ
و تمام كن بر من آنچه را به من دادى زيرا كه من بنده بينواى مستمند ناتوان تهيدست
الْفَقيرُ الْمَهينُ، اَللّهُمَّ لا تَجْعَلْنى ناسِياً لِذِكْرِكَ فيما اَوْلَيْتَنى ، وَلا [غافِلاً]
خوار توام خدايا قرار مده مرا فراموشكار از ياد خويش در آنچه به من انعام فرمودى و نه غافل از
لِإِحْسانِكَ فيما اَعْطَيْتَنى ، وَلا ايِساً مِنْ اِجابَتِكَ، وَاِنْ اَبْطَاَتْ عَنّى ،
احسانت در آنچه به من عطا كردى و قرارم مده نااميد از اجابت خويش و اگرچه ديرزمانى طول كشد
فى سَرَّآءَ اَوْ ضَرَّآءَ، اَوْ شِدَّةٍ اَوْ رَخآءٍ، اَوْ عافِيَةٍ اَوْ بَلاءٍ، اَوْ بُؤْسٍ اَوْ
چه در خوشى و چه در سختى در دشوارى يا در آسايش در تندرستى يا گرفتارى در تنگدستى يا
نَعْمآءَ، اِنَّكَ سَميعُ الدُّعآءِ *
در نعمت براستى تو شنواى دعايى

اَللّهُمَّ اْجْعَلْ فيما تَقْضى وَتُقَدِّرُ مِنَ الْأَمْرِ الْمَحْتُومِ،
خدايا قرار ده در آنچه حكم كرده و مقدر فرموده اى از سرنوشت حتمى
وَفيما تَفْرُقُ مِنَ الْأَمْرِ الحَكيمِ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ، وَفِى الْقَضآءِ الَّذى لا
و در آنچه جدا كنى از فرمان حكيمانه ات در شب قدر و در آن قضا و قدرى كه برگشت و
يُرَدُّ وَلا يُبَدَّلُ، اَنْ تَكْتُبَنى مِنْ حُجَّاجِ بَيْتِكَ الْحَرامِ، الْمَبْرُورِ حَجُّهُمُ،
تغيير و تبديلى ندارد كه نام مرا در زمره حاجيان خانه محترمت (كعبه) بنويسى آنان كه حجشان
الْمَشْكُورِ سَعْيُهُمُ، الْمَغْفُورِ ذُنُوبُهُمُ، الْمُكَفَّرِ عَنْهُمْ سَيِّئاتُهُمْ، وَاجْعَلْ
مقبول و سعيشان مورد تقدير و گناهانشان آمرزيده و كردار بدشان بخشوده شده است و قرار ده
فيما تَقْضى وَتُقَدِّرُ، اَنْ تُطيلَ عُمْرى ، وَتُوَسِّعَ عَلَىَّ فى رِزْقى،
در آنچه مقدر فرموده اى كه عمر مرا طولانى كرده و روزيم را وسيع گردانى
وَتَفْعَلَ بى كَذا وَكَذا، و به جاى اين كلمه حاجت خود را ذكر كند.



التماس دعا .....

 

 



نوشته شده در 92/05/05ساعت 14:19 توسط نقـــــطه خـــــانم| |
سلام عزیزایه دله من

خوبید آجویی ها

نماز روزه هاتون قبول باشه عزیزایه دل ...

خوب اول در مورد دعای دسته جمعیمون


آجو طنین جونم .... عروسه قشنگم (البته من هنوز ندیدمتا ولی خوب خودم می دونم که هستی ).... 

در مورد این کاری که تو 3 سال قبل انجام دادیم

هر کدوم از دوستان اد لیستای خودشون رو دعا می کردن و همیطور یه سری از دوستان که تو لیست اد نبوددن ولی خواننده بودن همیشگی بودن یا اینکه نه حتی اتفاقی همون موقع پست رو خونده بودن و می خواستن که شرکت کنن.

اینجوری یه زنجیره بزرگی از دعا در زمان افطار به هم پیوسته می شد ....

البته هر چی شما پیشنهاد بدید ما همون کارو انجام می دیم هنوز 26 روز از ماه مبارک  باقی مونده 

حالا طنین جونم و هر کدوم از خواهریا پیشنهادی دارن می تونیم به طرفه العینی تو وبلاگامون منتشرش کنیم .....


امسال ماه مبارم رمضان برام حال و هوای خاصی داره خیلی خیلی خیلی خاص.....

همیشه وعدم این بئود زمان افطار به یادتون باشم ولی الان شده برای من سحر افطار موقع خوندن نماز موقع خوندن قرآن .....

برای خودمم امسال خیلی دلچسب تره .....

دلم پر پر میزنه برای مدینه برای مکه ....خدایا آرزو به دل از این دنیا من و نبر ...


خوب نمی خواید بیاید عیادته خواهرتون ؟؟؟؟؟؟

جونم واستون بگه که بعله .... 4 شنبه خونه خواهرم اتفاقی افطار دعوت شدیم  هر کسی یه چیزی درست کرده بودیم و دور هم جمع شدیم ....

بعد از افطار هی بکش بکش ظرف شستن شد من و دختر خواهرم رفتیم آخر سر .....

بله یکی از ظرفا تیره رنگم بود از این شیشه های دودی لب پر شده بود من نمی دونستم ....

انچنان موقع اسکاچ کشیدن دورش دادم تو دستم.....

یهو دیدم .....

فواره خون

به حدی خون اومد که یهو گفتم تمام دستم تا ته رفته .....

قلوپ قلوپ خون ......

تو چند ثانیه دستم و دیگه حس نمی کردم ....

همه وحشت کرده بودن وخواهرم با دختراش دعوا که چرا این ظرف که خراب بود رو آوردید بعد از این همه ظرف ... حالا من با این وضعیت باید بقیه رو هم آروم می کردم .....

به زور لباس روسری و چادر سر کردمو ورفتیم در مونگاه .....

حالا هی بقیه سر کوفت .... هولی از بس تن تن کار انجام می دی ... نزاشتی ما بشوریم ببین چی کار کردی ....

منم هی می گفتم بابا مدیرین بحرا نننن لبخند بزنید .... تیر که نخوردم ... بابا یه زخم عادیه ... هی من می خندیدم اونا بدتر می شدن ...

خلاصه 6 تا بخیه خورد و دکتر گفت برو یه چیزی نذر کن اپسیلونی از کنار تاندون رد شده و گرنه الان اتاق عمل بودی .....

خلاصه که ما تو این چند روز شدیم چلاق.... و تیمم بگیر ... خدائیش خیلی سخته ... خیلی دستم درد می کنه و تیر می کشه و هنوز بی حس ....



اینم از گزارش نویسی های من ... تا نگید بهم دیگه کم پیدا شدید .... تازه این پست و یه دستی نوشتم و تایپ کردم ....

غلط غلوطاشم ببخشید دیگه

دوستون دارم هوارتا هوارتا


آرزومند تمام آرزوهاتون ...

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم ... برای ماه مبارک رمضان و اعمال و کارای دسته جمعی هر کسی هر پیشنهادی داره به دیده منت می زاریم ...





نوشته شده در 92/04/22ساعت 8:41 توسط نقـــــطه خـــــانم| |
سلام .....

هوممممممممممممممممممممم بو بکشید ؟؟؟؟؟؟

می شه قشنگ استشمام کرد بوی ماه مبارک رو .....

ان شالله  خدا امسال رو آخرین ماه رمضان عمرمون قرار نده ...

ان شالله قدرت درک این ماه عزیز رو داشته باشیم و به اندازه وسعمون ازش بهره ببریم 


اومدم که بگم ..... یادتونه ؟؟؟

یه حدث بزنید ؟؟؟

3 سال که کنار همیم .....

سر سفره های افطار منظورمه ... قرار هر سالمون که یادتون نرفته ... اد لیستا ودوستامون رو به ترتیب پرینت می گرفتیم و شده بود در حد چند دقیقه قبل از افطار به یادشون بودیم و همگی تو اون زمان عزیز برای هم دعا می کردیم ......


امسال می شه چهارمین سال .....

می شه همگی اعلام آمادگی کنید برای امسال ؟؟؟؟

و هر کسی که می خواد جدیدا شرکت کنه ؟؟؟؟؟

ممنون می شم

ان اشلله به حق این ماه عزیز همگی حاجت روا . من و یادتون نره ها ......


درسته کمتر از قبل می آم ولی  دوستون دارم هوارتا هوارتا .


می بوسمتون

******************************

الان نوشت :


الله جون پیشنهاد دادن نیتامون هم بنویسیم تا اگه می شه همونارو بخوایم وگرنه کلی تر دعا می کنیم

من تا اونجایی که دعاها رو می دونم همیشه تک تک دعا کردم ولی پیشنهاد خوبیه اگه دوست دارید حاجتایه مخصوصمون رو بگیم .....


اول از همه فک کنم ...

من این شکلی همیشه دعا می کنم با بسم اللله الرحمن رحیم و یک ذکر صلوات و بعدش دعا برای فرج آقا امام زمان

چون اعتقاد دارم 100 درصد مشکلاتمون با اومدن ایشون حل می شه و حاجتا براورده ....


خوب آرزوی خوشبختی و ومهمتر از همه عاقبت بخیری و شادی و آرامش و سلامتی برای خودمون و خانواده هامون ....


برای من ....

مشرف شدم مجدد به خونه خدا به زودی زود

داشتم نی نی سالم و صالح تو اون تایمی که مد نظرمه

خرید خونه

تغییر وضعیت کاریم

ادامه تحصیلم ....


شما هم اگه دوست دارید بگید ...


***********************************************

اضافه نوشت :

راستی خواهریا تو این 3 سال که کنار هم سر سفره های افطار بودیم هیچ شرتیط خاصی نداشته

فقط من کل اد لیستا و دوستامو و پرینت می گرفتم از اول ماه رمضون و یه سری دعاهای کلی می کردم یه سری هم که تک تک حاجتاشون رو می دونستم تو اون لحظات قبل از افطار از خدا حاجتاشون رو می خواستم ....



نوشته شده در 92/04/18ساعت 9:32 توسط نقـــــطه خـــــانم| |
سلام خواهریا این روزا حسابی گرفتارم و دست تنها

ببخشید که نمی تونم بیام پیشتون

مشغول اسباب کشی هستیم اونم دست تنها . از یه طرف تعمیر خونه وسایل و غیره .... هر روزم یه مشکلی پیش میاد ...

این و علل الحساب داشتهباشید تا روزام دوباره اروم شه و مثل قبل بیام پیشتون ... همه همه همتونو خیلی خیلی دوست دارم

آجو تی تی ممنون بابت اس قشنگت ولی باور می کنی کارتون بدست بودم همسری برام خوند اس رو ....




 قسمت 8 29/12/91  3 شنبه

ساعت 12 شب رسیدیم مکه. شوق و ذوق بیت الله حرام خواب رو از چشمام دزدیده بود مدام چشم چشم می کردم که شهر مکه رو ببینم . خیابونای زیادی رو رد کردیم تا رسیدیم هتل سدره المنتهی.

گفتن سریع برید ساکاتون که درب اتاقتون هست رو بزارید داخل وضو بگیرید و برگردید که با اتوبوس می خوایم بریم برای انجام اعمال...

تقریبا اینجور که مسئولای کاروان می گفتن زود رسیده بودیم و همه کلی ذوق داشتن که می تونن همین امشب برن برای اعمال ولی من دوست داشتم یه استراحتی می کردیمو و فردا صبح می رفتیم ولی نشددیگه .

توی آسانسور جلوی آینه ها پرده کشیده بودن سریع وضو گرفتیم و یه کم به سرو وضعمون رسیدیم بدون نگاه کردن به آینه که چقد سخت بود حتی نباید دستمون رو با مایع دستشویی می شستیم چون بو دار بود حتما باید با خودمون صابون بدون بو ببریم ... این خیلی لازمه حتی برای همون 1 روز .

شرمنده ولی می نویسم که هیچ وقت یادم نره سر دستشویی رفتن چه اشکایی من ریختم و چقد اذیت شدم ....

قرص سی لاکس هم می ترسیدم بخورم .

سلام ....

از در اتاق که کلیدش کارت بود بماند که چه داستانی بودن این کلیدایه کارتی تواین 7 روز ....

از اتاق که اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم سلام....

سلام دادم که بدونم از این لحظهمی خوام یه شروع جدید داشته باشم یه زندگی جدید

باز خودم نبودم که قدم بر می داشت . رفتیم داخل اتوبوس یه کوچولو منتظر شدیم همه اومدن ... با لباسای تماما سفید و پاکی عازم خونه خدا شدیم....

خیلی خسته ایم خیلی خیلی خیلی ولی شوق دیدار یار ...

از اتوبوس پیاده می شیم .... خیابون رو رد می شیم چقد شلوغه الله اکبر این وقت شب ..

یه مسیر تقریبا طولانی رو باید پیاده بریم تو این مسیر هر کسی مشغول کاریه مسئول کاروان و روحانی کاروان جمعمون می کنن و آخرین توضیحات رو می دن بهمون و بهمون می گن استرس نداشته باشید خیلی راحته و ما باهاتونیم ...

کسی دیگه استرس اعمال نداره ....

من استرس خدا رو دارم ... استرسم خودم استرس اون ... انگار دارم سر مهمترین و قشنگترین و عاشقانه ترین قرار عمرم می رم ....

باز ضربان قلبم ... اینقد تن تن می زنه که می گم الان قلبم می زنه بیرون از بدنم ... گرمم می شه ... گور می گیرم ... همه چیز رو آماده کردم جسمی و روحی زیر لب آداب مخصوص رو قرائت می کنم ...

از درب اول راهمون ندادن گفتن باید پرچم داشته باشید مسئول کاروان هم یادش رفته بود علم کاروان رو بیاره ... دور زدیم و از درب بعدی وارد شدیم ... راهمون که ندادن یهو همگی ترسیدیم که نکنه نشه رفت داخل...

از درب بعدی وارد شدیم روحانی کاروان گفت همگی سرا پایین تا من نگفتم سراتون رو بالا نگیرید هر موقع گفتم اول سجده شکر کنید و بعد سر بلند کنید و خانه خدا رو نگاه کنید و 3 آرزو ....

 

الان که دارم می نویسم بغض امونمو بریده .... خدایا می شه دوباره ....می شه ... خواهشا خدا جون من دغ می کنم ....

 

خیلی ورودی مسعی شلوغ بود و هوا  هم خفه و نفس کشیدن سخت بود ولی هیچ کس هیچی نمی فهمید همه شوق اولین نگاه رو داشتیم ... پشت سر هم آروم آروم حرکت کردیم گاهیم گوشه چادر یا لباس احرام همدیگه رو می گرفتیم ...

وارد شدیم ... روحانی کاروان گفت بسم الله

من قشنگترین سجده عمرمو رو تجربه کردم .... قشنگترین زیباترین خالصانه ترین سبحان الله عمرم رو گفتم ....

با تمام وجودم حمد و ثنایه خدا رو گفتم و از ته اعماق وجودم برای اینکه من و به بزرگترین آرزوی عمرم رسونده ازش تشکر کردم ....

سریع چیزایی که از قبل با همسری برنامه ریزی کرده بودیم و تقسیم کرده بودیم رو از خدا جون خواستیم ....

مدام توی دلم می گفتم الله اکبر

الله اکبر و لل الله الحمد

خدایا تو چقد بزرگی و حمد مخصوص توست

تو شوک بودم هیچ بغضی نداشتم هیچ اشکی ...

اینقد شوک زده شده بودم که خدا می دونست و من ... حالم و خودش می دونست فقط البته خیلیم خسته بودم و این باعث می شد خیلی از حسایه همیشگی سراغم نیاد ...

شروع شد ....

بسم الله الرحمن الرحیم ... پشت سر روحانی کاروان همه با هم با نظم ... دعاهای مخصوص رو می خوندیم من از قبل ترجمه هاشون رو هم خونده بودم و از بر بودم ... ما بینه تموم شدن دعاها هم خودم ذکر می گفتم ... اون چیزایی که تو دلم بود و همیشه عمرم با خودم تکرار کرده بودم که تو همچین روزی بگم.

چشم از خونه خدا بر نمی داشتم ... انگار به گمشدم رسیده بودم ....

ولی متاسفانه تو همون اولین نگاه سایه برج ساعت عجیب سنگینی می کنه رو دلت ... من دوسش نداشتم اصلا دوست داشتم اونجا جز خدا هیچ چیزه دیگه ای نبینم .

به خدا نمی شه نوشت به خدا نمی شه از اونجا نوشت .... چه جوری بنویسم کلمات ناتوانن...

به حجر الاسود رسیدیم فشار جمعیت زیاد بود . دست راستم رو به نشانه بیعت با خدا بالا بردم مدام دستم و باز و بسته می کردم انگار که دستایه خدا رو فشار می دم و الله و اکبر می گفتم ....

من این دست ها رو بارها و بارها تو زندگیم فشرده بودم اصلا برام غریب نبودن این دست ها ....

این دست ها دستایه پدرانه موجودی بود که تمام عمرم فقط تو غم و شادیم اون و صدا کرده بودم . تو تمام تنهایام خودم و گلوله کرده بودم تو تنش...

با تمام آشنایی که باهاش داشتم خجالت می کشیدم ازش و خیلی مودبانه دستایه خدا جون رو فشار می دادم ....

خدایه من درب خانه خدا ...

فاصله بین درب خانه خدا و حجر الاسود همانجایی که آقا امام زمان از اونجا فریاد می زنن که انا المهدی ...

هر بار که این قسمت رو نگاه می کردم انگار منتظر این ندا بودم ...

و همش پیشه خودم تصور می کردم کاش کاش می شد ... کاش الان ...

واقعا انتظار سختیه ... ان شالله نصیب همه بشه و همه این یه جوری شدن دلشون تو این نقطه از خونه خدا رو درک کنن.

بعد از 7 دور طواف نماز طواف که با دقت هر چه تمامتر پشت مقام حضرت ابراهیم (ع) خوندیم ولی هی وهابیا می اومدن و اذیت می کردن حتی وقتی قامت بسته بودیم هی می گفتن اینجا نه ... به ما خانوما می گفتن برید باب عمره اونجا نماز بخونید ...

بعد وارد مسعی شدیم .... 7 دور رفت و برگشت سعی صفا و مروه ...

که خیلی سخت بود سخت ترین قسمت اینجا بود  و متاسفانه خیلی ها حالشون بد شد . خوبه که برای اینجا شده در حد یه شکلات یا خوردنی سبک آدم با خودش چیزی داشته باشه . بعدشم تقصیر و کوتاهی مو و ناخن ..

مجدد وارد صحن مسجد الحرام شدیم و 7 دور طواف نساء و مجدد نماز طواف نساء پشت مقام حضرت ابراهیم (ع) و ....

کلی خاطرات و صحنه های زیبا از این 3-4 ساعت انجام اعمال تو ذهنم از طواف از نماز از سعی از تقصیر از ذکر گفتن از هروله کردن آقایون از نشستن روی کوه ... ای خدا دلم تنگه بد جور تنگه .

تمام.... همگی به هم تبریک گفتیم ... نمی خوام بگم سبک شدن رو آدم احساس می کنه که نه اصلا اینجوری نیست که من بگم به خاطر این اعمال جسمی و ظاهری حس بخشیدن گناه به آدم دست می ده نه ..که تو هر نقطه دیگه ای از دنیا هم که باشی می تونی این حس رو داشته باشی ....

ولی این حسه سیکی واقعا واقعی بود . امید آدم رو زندگه نگه می داره . خوشحال بودم که به خاطر این سفر تمام حق الناسی که به گردنم بوده تا اونجایی که تونستم صاف کردم و از ته دلم برای بخشیده شدن گناهام و حق الله از خدا خواهش کردم و زاری و تضرع کردم.

زیر ناودون طلا که رد می شدیم ... کنار دیوار مستجار محل تولد حضرت علی که رد می شیم .. کنار حجر الاسود ... کل تاریخ تو ذهنت مرور می شه ... خدایه من شکرت ...بعد از انجام اعمال و حاجی شدن تصمیم گرفتیم چون نزدیک به نماز صبح بود نماز صبح رو هم بخونیم بعد بر گردیم هتل ...

وارد قسمت خانوما شدیم ... حدود نیم ساعتی تا اذان وقت داشتیم خدای من شکنجه بود شکنجه . داشتیم می مردیم از خواب . هی می رفتم آب می زدم صورتم هی خودمو بیشکون می گرفتم که خوابم نبره و وضوم باطل نشه .

خدا رو شکر نماز صبح و موذن ....

ولی اینقدکه حالم بد بود وسطه نماز یهو بی اختیار شدم و نزدیک بود بیهوش بشم و یه پام افتاد جلو که وزنم رو کنترل کردم با پایه دیگم ....

ولی صدای موذن و امام جماعت مسجد النبی چیزه دیگه ای بود . این رو همه می گفتن.

بعد هم صبحانه برگشتیم هتل و سر درد و میگرن همیشگی من ..برای نماز ظهر من نتونستم برم مسجد الحرام ولی همسری رفت من موندم یه کم استراحت کردم و ساکارو باز کردم و اتاق رو به روش خودم چیدم..

عصر هم من و همسری داوطلب شدیم که به همراه مسول و روحانی کاروان افراد مسن و کسایی که مشکل داشتن رو ببریم برای انجام اعمال . همسری یه آقای مسن که سکته کرده بودن چند بار و کاملا قدرت حرکتشون رو از دست داده بودن رو کمک کردن یه کوچولو هم سنگین بودن و ویلچرشون هم مشکل دار . منم با خانومشون همراه شدم.

تویه 7 دور طواف اول کمک به همسری کردم ما بقیش رو گفت شما برای خودتون باشید من و خانومشون و چند تا از خانومایی مسنی که دیشب اعمالشون رو انجام داده بودن همراه شدیم ... خیلی دلشون می خواست نزدیک به خانه خدا بشن ولی ناامید بودن و همش می گفتن نمی تونیم ...بهشون گفتم بسم الله خدا خواسته تا اینجا اومدید از اینجا به بعدشم توکل به خدا گفتم فقط همدیگه رو گم نکنید اصلنم کسی رو هل ندید آروم آروم وارد طواف شدیم یه دور زدیم و کم کم خودمون رو به خانه خدا نزدیک کردیم ...باورتون نمی شه از حجر اسماعیل شروع کردیم با اینکه شلوغ بود ولی انگار خدا راه رو برامون باز می کرد خیلی راحت نماز خوندیم . من برای خودم برای خانواده همسری خانواده خودم برای تمامی دوستام و تمامی کسایی که التماس دعا داشتن پدرو مادرم و برای نی نی های آیندم نماز خوندم .. بعد آروم آروم رفتیم زیر ناودان طلا بازم خیلی راحت جا باز شد . دفترچم رو در آوردم . همون دفترچه یاد داشت عزیزم رو . تمامی کسایی که اسم نوشته بودم رو تک به تک حوائج و آرزوهاشون رو از خدا خواستم. و تا دلم خواست رو دیوار کعبه زیر ناودان طلا نوشتم

اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام ...

تازه اسم نی نی های آیندمم نوشتم ...

بعد آروم آروم حرکت کردیم تمام این 4 گوش مقدس رو لمس کردیم و از گوشه گوشش لذت بردیم ... کنار دیوار مستجار بدون هیچ مشکلی نماز خوندیم و من می استادم می گفتم بخونید بخونید این موقعیت دیگه پیدانمی شه خدا خواسته ....

اینجور بگم که روی شازروان سجده می کردیم .

روبه روی درب خانه خدا بازم خیلی معجزه وار تونستیم خیلی راحت نماز بخونیم ... با اینکه خوده درب خانه خدا رو نمی زارن خانوما دست بزنن از طرفی خیلیم بلنده ولی من باز دست کشیدم و دلم آروم شد. فقط حجر الاسود نرفتیم چون خیلی شلوغ بود و اصلا مصلحت نبود به خاطر زیارت حجر الاسود این همه فشار و محرم و نامحرمی کنیم. نمی دونید چه لذتی داشت و تو تمام این مدت همشون برام دعا می کردن ... دعاهایی که تنمو می لرزوند ... اینقد که خالصانه حوائجمو می خواستن از خدا . با دعاهاشون خیلی حس خوبی بهم دادن . چند تا هم ازشون عکس گرفتم تا بعدا بهشون بدمو یادگاری داشته باشن . انگار می کردم مادر خودم هر خدمتی که لازم بود به مادری که همرام نبود تو این 12 روز انجام بدم سعی می کردم برای بقیه انجام بدم ....

خدایا شکرت .... و تو این 12 روز دعاهای قشنگ هم کاروانیا در حق من وهمسری خیلی آروممون می کرد و امیدوار.

بعد هم منتظر کاروان موندیم ... همسری خانوما و من و که دید گفت چی شده که اینقد سر حال و خندونید داستان رو براش تعریف کردن و شروع کردن همگی مجدد برامون دعا کردن . حدود ساعت 1 شب هست . دیگه پامون نای حرکت نداره .

مسئول کاروانمون تا من و همسری رو می دید دستشو می برد به سمت خانه خدا و با حالت خوشمزه ای می گفت خدایا 3 قلو ،،، 3 قلو

اینقد گکفت تو این سفر که دیگه هر کی ما رو می ید می گفت 3 قلو ، 3 قلو

آبرومونو کیلو کیلو میکرد . همسری هم قند تو دلش آب می کردن. می گفت تو رو خدا هر موقع نی نی دار شدید بیارید من ببینمش ببینم خدا چه جوری دعای من و بر آورده کرده.

برگشتیم هتل

مجدد بیهوشششششششششششش.


 

نوشته شده در 92/04/05ساعت 10:47 توسط نقـــــطه خـــــانم| |
سلام

صبح زیباتون بخیرو شادی و نور


... های (3 نقطه های ) زندگی گاهی زیاد می شه .....

نبودنمو دلیل بر بی معرفتیم نزارید هر لحظه بیادتونم

محدودیتایه زیادی دارم

تو این مدت  اول از همه احساس می کردم سیستم کنترل مرکزی اداره وبلاگمو می خونه ......

نمی دونم احساسم چقددرسته

پبعد احساس کردم خانواده شوهرم اینجا رو می خوننن


بازم نمی دونم چقد درست بود

همیشه آرامش و صمیمیت اینجا برام مهم بوده و هست .....

ولی دیگه برام مهم نیست

می خوام بازم باشم ...

بازم بنویسم

من نمی تونم دوستایه خوبی مثل شما رو از دست بدذم

برام مهم نیست کی اینجا رو پیدا می کنه و کی می خونه

دیگه مهم نیست

اگه دوست دارن این خصوصی ترین جا رو ازم بگیرن بگیرن .... ولی بدونن من اینقد اینجا برام مهم بود که به نزدیکترین آدم زندگیم هم با اینکه می دونه می نویسم با اینکه تک تک دوستایه اینجا رو به اسم می شناسه ولی آدرس رو ندادم که راحت باشم و حتی گاهی از خودشم بنویسم ....



مهم نیست بازم می نویسم ...

امروز اومدم بگم سلامممممممممممممممممم

من اومدم ....

ببخشید برای نبودن ببخشید برای ننوشتن تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده شرمنده همتونم

به خصوص   لیلی  جانم که خیلی دوست داشت سفر ناممو تموم کنم


ببخشید به خدا اصلا حال روحیم خوب نبود برای نوشتن


می بوسمتونننننننننننن

سلام

نوشته شده در 92/03/28ساعت 7:34 توسط نقـــــطه خـــــانم| |