به یاد آرزو هایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد...
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/09/08 ساعت 14:44 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
به یاد آرزوهایی که میمیرند.. سکوتی
میکنم سنگینتر از فریاد؛؛
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/09/08 ساعت 14:44 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز
می كشم ناز یكی تا به همه ناز كنم
و دیگر هیچ ....
خیلی خرابم
اینقد که حتی حال و حوصله جواب دادن به متلکایه شاعر بزرگ سهراب و هم ندارم
ولی جالبه بهم گفته بود آب توش می کنیو دروغ ؟
دروغ ؟
همیه بحثه منم سر همین دروغه
من الان این شکلیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب به هر حال
خیلی دلم گرفته از خیلی ها .............
الان حال و هوام حال و هوایه این شعر فیلم سنتوریه
نمی شه به هیچ کس اعتماد کرد
به هیچ کس حتی نسیبه
حتی نسیبه ........
امروز باعث شد بغض کنم ولی به روش نیارم سکوت کردم که حریم مادر دختری و دوستیمون نشکنه
و پشیمون شدم که چرا ...
بازم مهربون بودم
البته اونم از رویه مهربونی می گفت
آخر سرم یه جورایی که ناراحتیمو فهمید کلی ناراحت شده بود
ولی ...
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیایه رو به زوالی دارم
جاری باشید
یا حق
رفیق من سنگ صبور غم هاست
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیایه رو به زوالی دارم
لیلی امو دلزده از مجنونا (این و خودم تغییر دادم)
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهایه بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
تویه شبام ستاره نیست
موندمو راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهایم نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
طاقت بیارو مرد باش
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/09/08 ساعت 14:10 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
نقل است که یک بار (بایزید بسطامی) عزم حج کرد، منزلی چند برفت و باز آمد. گفتند:«تو هرگز عزم فسخ نکرده ای. این چون افتاد؟». گفت:«در راه زنگیی را دیدم، تیغی کشیده، مرا گفت: اگر باز گردی نیک، و اگرنه سرت از تن جدا کنم. پس مرا گفت: ترکت الله ببسطام، و قصدت البیت الحرام!». خدای را به بسطام گذاشتی و روی به کعبه آوردی!
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــان در 88/09/06 ساعت 18:32 موضوع مــــطـلــب | .
سیلام
همگی خوبید
من خوبم
داداش نقطه الان فک کنم داره خیابونایه تهران و گز می کنه واسه اینکه یه پاساژ که توش لباس عروس می فروشن و واسه من بخره که من هر روز یکیشو بپوشمو واسه آقایه همسری ناناش ناش کنم
(ای ذوق می کنم وقتی لباس عروس تنم می کنم خیلی کیف داره)
ان شالله روزی همتون
خوب اهان
الان حسه تولد دارم
اخه پسر رئیس ادارمون (آقا ابوالفضل چن روزه دیگه تولدشه منم خیلی دوسش دارم خیلی بچه بی تربیتیه از بی تربیتیش خوشم می اد البته گاهی دعواشم می کنم دور از چشم باباش)
به هر حال باباش و مامانش درگیر کارایه تولدشن با منم مشورت می کنن
منم حسه تولد دارم الان
یکی واسه منم تولد بگیره
هی خدایا کی من و آقایه همسری زیر یه سقف می ریم که تمامه خاطرات خوب و بدمون و کنار هم مرور کنیم لحظه به لحظه شو
به خدا مردیم از دوری
آخه اصلا اینجوری کیف نمی ده
شما خودتون قضاوت کنید دعوا از راه دور آخه حال می ده نه تو رو خدا حال می ده ؟
نه دیگه آخه آدم باید طرف چشم تو چشمش باشه تا جیغ بنفش سرش بکشه تا بتونه نه تنها با زبونش که با چشم و ابرو حرکات موزون بدنشم باهاش دعوا کنه
اخه چه فایده که ما از این همه موهبت بی نصیبیم
تازه باید موقع دعوا پیشت باشه که وقتی دیگه با جیغ و طعنه نمی تونی خودتو خالی کنی با یه دمپایی چوبی چماقی کفگیری چاقویی مشتی یا یه چیزی تو همین مایه ها بگیری بزنیش تا دلت خنک بشه
و اینکه وقتی پیش همید هیچ وقت قهرا به خاطر برخوردایه زیادی که چشم تو چشم با هم دارید زیاد طولانی نمی کشه و با یه نگاهو یه ناز آشتی می کنیم
ولی چه فایده که ما از همه این موهبت ها فعلا محرومیم.
ای بابا نمی دونم چرا هر چی می نویسم آخرش به دعوا ختم می شه
به خدا من الان با آقایه همسری دعوام نشده هاا اااااااااا روابطمون الان حسنه حسنس
یهو به ذهنم اومد گفتم
همین الان یه دعوایه مشت تو اداره پیش اومد
این مردیکه خر احمق پررو کثافت ....
الان حدود ۱ ساله محلش نمی زارم نه حرفی نه سلامی نه حتی نگاهی انگار اصلا نیستش تو اداره
آدم کثیف عوضی که به خاطر کثافت کاریاش هزار درد ومرز گرفته
پر رو
یه سادیسمی به تمام معنا
عصابشو خورد کردم
یه جورایی وجوده من تو اداره رژه می ره رو مخش
چرا ؟
چون من اهله کثافت کاریاش نیستم
چون بین خودمو اون و بقیه که مردن هیچ فرقی نمی بینم که با قرو قمیش کارامو تو اداره راه ببرم
چرا چون ...
چون من از زبونش نمی ترسم
بقیه بله چشم قربان گوشن
ولی من که دلیلی نمی بینم که زیر بلیطش باشم
نه مسئولمه نه خورده برده ای ازم داره
مردیکه خر تا کلاس سوم راهنمایی بیشتر سواد نداره اونم از کثافت کاریاش پر رویی هم می کنه
خیلی داره با دم شیر بازی می کنه
یه روزی جلو همه سنگ رو یخش می کنمو آبروشو می برم
حالا هی پا رو دمبه من بزاره
صبر حدی داره تحمل حدی داره خوب بودن و محجوب به حیا بودنم حدی داره
من فعلا سیاسته سکوت و درپیش گرفتم
جالبه همه کاری می کنه همه حرفی می زنه عین خیالشم نیست
جالبی بیشترشم اینه که کلا اینجوریه با خانوادشو زن وبچشم همینه
مردیکه عوضی خراب کثافت
تازه اینقدم لذت می بره از عصبانی کردن دیگران
ولی من همیشه با یه لبخند که اصلا برام اهمیت نداری عصبانی ترش می کنم و نمی زارم بفهمه من الان کفریم
الانم می خوام برم پیشه رئیس و آخرین اخطارمو بدم که بهش بگه
که هواسشو جمع کنه
دفعه بعد گذشتی در کار نیست
۲ ساله دارم تحملش می کنم
یا رفتارشو با من عوض کنه چون من نمرد نیستم هر چقد ادمه مزخرف و غیر قابل تحملی باشم باز باید محترمانه برخورد کنه یا اصلن برخوردی نکنه (منظورم اینه که اونم فکر کنه من نیستم )
یا
یا
کافیه یه چیز هر چن کوچیک ازش ببینم اون موقس که یه بلایی سرش می ارم که خودش بیاد و استعفاشو رو میز من بزاره.
هنوز جیغ بنفشایه من و ندیده
(البته شاید مقصر خودمم که اینجا خودمو خیلی اروم نشون دادم و با گذشت فکر می کنه هر بلایی سرم بیاره هو هر حرفی بزنه من اینقد با گذشت و خوبمکه کاریش ندارم)
زهی خیال باطل
حالا هی موش بدوونه ببینم کی ضرر می کنه
حالا خود دانه
یا حق
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/09/04 ساعت 12:17 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
سیلام
سیییلام
خوب
به همیه آجوهایه گلم و برادرانه گرامم و داداشم(خوبه حالا ببین چه بچه حرف گوش کنیم)
تا کجا رو نوشتم
؟
خوب از ادامه دیروز تعطیل شدنم از اداره
راستی من عشقه کوچه مونم
یعنی از سر کوچه که از ماشین پیاده میشم تا دمه در خونمون
ساعت ۴۵/۳ خلوت بی صدا آروم
(البته گاهی که یه موتوری رو می شه یه کم می ترسمو رومو برمی گردونم عقب سرمو نگاش می کنم)
حال می ده واسه اینکه با خودت حرف بزنی و تصمیماته مهم زندگیتو بلند بلند با خودت مرور کنی
اییییییی حال می ده (حالا اگه مامانم بود چشم غره نگام می کرد که دختر حال می ده یعنی چی مودب باش مرده این اصول تربیتی مامانمم نمی دونم چرا ولی رو من اثر نکرده)
البته گاهی هم اونجا با خدا دعوام می شه
یعنی اغلب اوقات دعواهامون تو اون کوچست
هر چند کوچه دوران بچگیم نیست و از اول راهنمایی اومدیم اینجا و تو این کوچه من هیچ وقت نه لی لی بازی کردم نه گرگم به هوا و نه گیسه دختر همسایه رو کشیدم و نه ...
بلکه این کوچه شروعش با دورانه تحولات ... من بوده اونم ....
هی یادش بخیر چقد پسر همسایمون که الان یه دونه نی نی دختر داره وقتی داشت یواشکی با اونیکی دختر همسایمون می لاسید و من رد می شدم می ترسید
و همش زود خودش و جمع و جور می کرد
اون موقع نمی دونستم چرا ازم می ترسه و خیلی عجیب برخورد می کنه
وقتی که رفتم دانشگاه و یه روز مامان زنگ زد که مامان پسر همسایه اومده خواستگاری دلیل ترسه اون موقشو فهمیدم
منم با اینکه همیشه دورادور پیگیر کاراش بودم با اطمینان خاطر بهش گفتم نه نهههههههههههههه
تازه کلی شاکی از مامانم که چرا به من گفتیو خودت باید ردشون می کردی
تا آخر اون ترم که از گرگان برگشتم
یه روز تو کوچه من و دید من من کنان توضیح خواست (بگذریم چن بار قبلش اومده بودن خونمون)
منم بهش گفتم تنها دلیلش ترس شما از منه
هی ........
چیزی نگفت فک کنم منظورمو فهمید
هی ......
ببین صحبت از کوچمون من و به کجاها برد
اهان اینم بگم
گاهی که از کوچمون رد می شم
چشمایه گریونم و احساس دلتنگیم و ترس دیده شدن توسط بقیه که از جلو می رفتم و گاهی نیم نگاهی به پشت سرم می نداختم که ببینم آقایه همسری (اون موقع فقط بابای بود) چقدر ازم فاصله داره
و اعصابه خورده آقایه همسری چشمایه قرمز و گریونش و تنه خستش که ۱۵ ساعت راه رو اومده بود برایه ۱ ساعت منو دیدن اونم دورادور و باز باید بدون استراحت ۱۵ ساعت راه رو تو اتوبوس می نشست و بر می گشت.
وای خدایا اون روزا چقدر بابایی و من آرزو می کردیم و می گفتیم یعنی می شه یه روزی ما تو این کوچه شونه به شونه هم راه بریم(البته شونه به شونه که نه با حدود ۳۰-۴۰ سانت اختلاف قد)
هی و هیچ باز یادم نمی ره اون روزی که برای اولین بار تو اون کوچه شونه به شونه هم راه رفتیم.
و هنوزم جفتمون پریم از همون احساس ُ وقتی از کوچه شونه به شونه هم رد می شیم.
تا همین جا بسته قصد نوشتن اینارو نداشتم می خواستم چیزایه دیگه بنویسم ولی واسه الانم همین کافیه
خدایا ماجرایه من و معشوق مرا هیچ وقت پایانی نده.......
دعامون کنید
جاری باشید
یا حق
راستی داداشم چشم (کاری نداریییی ختافظظظظظ)![]()
![]()
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/09/02 ساعت 14:0 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
سلام
سلام آجوهایه قشنگم و داداشایه گلم
راستی اول از هم یه مرسی بگم که بهم سر می زنید و اگه تنبلی اجازه داد و وقت شد جواب کامنتا رو زیر نوشته هاتو می دم
حالا
بگم از دنباله پست دیروزم که تموم نشده مجبور شدم ببندمو بدون یا حق گفتن برم
چون وقت اداری تموم شده بود و من داشتم با آقایه همسری تلفنی حرف می زدمو رفع کدورت می کردیم
خوب چشمتون روز بد نبینه وقتی رفتم خونه داشتم جون می دادم از سر درد
آقایه همسری هم هی تن تن زنگ می زدو از راه دور قربون صدقم می رفت
کاش بودش
اهان اهان آقای پدری (بابایه آقایه همسری) هم وقتی فهمید من میگرن دارم دوباره با آقایه همسری دعوا کرده بود که حتما باز اذیتش کردی که سر درد گرفته
خلاصه از طرفه آجوهام (خواهرایه آقایه همسری ) هم اس ام اس که الهی فدایه عروسه یکی یه دونمون بشیم که سرش درد می کنه
به هر حال
همین جور گل و سنبل ادامه داشت تا آخر شب که از سر درد خوابم نمی برد و رفتم گوشی داداشومو در یک عملیات غافل گیرانه دودر کردمو به آقایه همسری زنگیدم تا پول پاش نیفته(آخه آقایه داداشوم خیلی پولداره حالا یه ۲ تومنم واسه ما خرج کنه که چیزی ازش کم نمی شه) به هر حال داشتم مثل همیشه بحث شیرین وسیله خونه رو می کردمو با آب و تاب از وب لاگ الهه جونم و چن تا وبلاگ دیگه واسه آقایه همسری می گفتم که این و خریده بودن و اونو خریده بودن و هی کیف می کردیم که یهو آقایه رئیس پشت خط اومد ؟
القصه تانگو همکار گرامه ما یه خراب کاری کرده ایشونم می خواد یکی رو دعوا کنه اونو پیدا نکرده به من زنگ زده
خوب منم چون می دونستم مقصر نیستمو الان رئیسی ناناحنه و داره بی منطق بازی در می اره تمام طول مکالمه نیشم تا بناگوش باز بود
بعدشم اون همکار محترم زنگید که گندشو ماس مالی کنه به اونم خندیدم
تا امروز
خلاصه آقایه همسری دوباره رفت بازار (کرمانشاه) یه سری وسایلو که بهش گفتم از اونجا هم قیمت بگیره
مثل سینما خانگی - غذا ساز مولینکس - سرویس چدن و ...
خوب همین دیگه
وای دعا کنید خونمون خوشمل بشه
یه دعایه دیگه هم بکنید که اون چیزی که من ۹۹ درصده دعواهامو جیغ بنفشامو با آقایه همسری سر اونه که فقطم به دسته خدا حل می شه درست بشه .
وای اگه بشه
جاری باشید
تا فردا
یا حق
راستی راستی آقایه همسری هنوز با وبلاگ نوشتن من مخالفه
می گه یعنی چی که تو وب خاطراته زندگیمونو بنویسی خوب دفتر بردار تو اون بنویس (یادتون می اد مثل قدیما تو مدرسه ).
واسه همین ایشون فعلا از اینجا خبر ندارن
کی خبر دار بشه به خودش بستگی داره
می بوسمتون
یا حق
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/09/01 ساعت 15:10 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
سلام
داداش نقطم خواست چیزی بنویسم به خاطر ۲ ساله شدنه این وب
منم می نویسم
به همین سادگی
ولی اصلان حالم خوب نیست
گلاب به روتون دارم می ارم ....
دوباره این میگرن لعنتی و هزار تا فکر دیگه
باعث شده حالم از هر چیزو هر بو و هر حرف و ... بهم بخوره
فکر کنم
ویاره ویاره چی نمی دونم
چون از هر چیزی تو عالم مطمئن نباشم از این آقایه همسری مطمئنم (کبریته بی خطره جوری که گاهی از بی خطر بودنش راه می ره رو اعصابم)
امروز صبح به داداش نقطه گفتم
گفتم دوس دارم گاهی یه کاری بکنه که من بعدا تویه دعوا یه برگ برنده داشته باشم که تا سر حد خفه شدن سرش جیغ بنفش بکشمو اون خبطشو یادش بیارمو اخر دعوا که محکومم داره می کنه به عنوان برگ برنده روش کنم .
ولی حیف که هیچ برگه برنده ای تو دستم نیست
هیچ برگ برنده ای
تمامه زندگیمو مثل سگ دویدم مخصوصا این چند ساله آخرو ولی بهم می گن نمک نشناس
نمک نشناس
آخه واقعا واژه درستیه در مورد من
اونم من
من با این همه
به خدا ...
به خدا ...
حیف که دیگه نمی تونم نمی تونم مثل سگ ندووم و گرنه این قلادرو از گردنم در می آورد و مثل یه جنتلمن خرامان خرامان راه می رفتم اونم با آرامش
ناناحتم خیلی خیلی خیییییییییییییلییییییییییییییییییییییییییییییییییی
اولین ناناحتیمم از قالبه وبلاگیه که داداش گذاشته ![]()
خوشم نیومد ازش همون آقاهه که تو ابرا بود بهتر تر بود
البته و صد البته که خرس خودمو بیشتر دوس داشتم
وای خدایا دارم میمیرم از سر درد هیشکی هم نیست نازمو بکشه
آخه زدم به تیژ آقایه همسری
خوب اذیتم می کنه منم اذیتش می کنم
خستم خوب خسته
اخه چقد
به خدا خیلی بیشتر از توانم دارم می دوام
بابا اگه ماراتنم بود باید بعد از ۶ سال تمام می شد
راستی از دسته یه رابطه هم ناناحتم
یعنی مشکوکم
یعنی حالم از دستش خوب نیست
من خواهرم ُ مگه نه
خوب ژس چرا
بازم همون احساسه بد بهم دست داده
چرا آدما بزرگ می شن
چرا تغییر می کنن
و بد تر از همه چرا مردایه مختلفی که تو زندگی من بودن چه پدر چه شوهر چه برادر چه دوست ...
چرا وقتی بزرگ می شن بد میشن یعنی من یه عمر صبر می کنم تا بزرگ بشن بعد از بزرگ شدنشون حالم بهم می خوره .
امروز پرسیدم ولی منظورمو نفهمیدی
فقط دنبال یه جمله بودم
تو با بقیه فرق می کردی
همین
وای خدایا دارم میمیرم از حسه بد
دارم میمیرم از میگرن
اگه غلط می نویسم به خاطر اینه که اصلا مانیتور و نمی تونم نگاه کنم
خدایا
می شه مثل روزایه دیگه پرم کنی از حسه خوب هر چند دروغ باشه.
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/08/30 ساعت 15:29 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
امروز داشتم توی سایتهای مختلف می گشتم که از اتفاق چشمم افتاد به یک مقاله در مورد دستاوردهای دولت نهم، واقعا از خوندنش سیخ تو تنم مو شد، کی می تونه باور کنه که یک نفر اینقدر توانایی داشته باشه؟ یعنی توی این دوره زمونه هنوز این جور آدم هایی هم پیدا می شن که بدون هیچ چشم داشتی این همه به مردم خدمت کنند و خدمت کنند و خدمت ...
همه شما بهتر از من می دونید که یکی از مسائل که امروز کره زمین رو تهدید می کنه مسئله سوراخ شدن لایه اوزون و گاز های گلخانه ای (مانند: متان و ...) می باشد که یکی از منابع مهم تولید آن دام ها و به خصوص گاو ها می باشند.
این توضیحات برای این بود که به اینجا برسیم که کارشناس های دولت نهم که این خطر رو خیلی جدی احساس کردن تصمیم گرفتن بگردن دنبال یک راه حل و از نخبگان سراسر کشور استفاده کنند که جلوی رشد روز افزون گاز متان تولید شده از معدۀ گاو ها رو بگیرن. بعد از تحلیل ها و بررسی ها به این نتیجه رسیدن که این کار فقط از عهده سردار دار ادان بر می آید و به اهتمام آقای دار ادان یک طرح به اسم جمع آوری گاو های مسمم (سم زا) اجرا شد که طی آن هر گاو را روزی 20 ساعت در یک اتاق بدون تهویه قرار می دادند و بهش کلی نخود و لوبیا و تخم مرغ و 12تا مورچه می دادند که تولید گاز بسیار کند و خودش هم فقط آن را استشمام کند (منابع موثق می گویند این اتاقک در جایی در حوالی استان کهریز کوچک می باشد.) بعد از این عمل دیگر گاوها جرات نمی کنند که گاز معدۀ خود را خالی کنند.
شاید بعد از مسئلۀ اتمی بشه گفت بزرگ ترین دستاورد دولت نهم همین موضوع کاهش گاز متان می باشد. این موضوع هیچ گاه در دولت های قبل مورد توجه نبوده و طبق آمار و نمودارهای موجود می توان به این نتیجه رسید که من یکی از این نمودار ها رو برای شما در زیر قرار می دم.
هر ستون نمایشگر میانگین تعداد گ...ز های هر گاو در دوره ریاست جمهوری هر یک از آقایان نام برده می باشد. لطفاً توجه فرمایید. در 4 سال اول ریاست آقای منتخصب، هر گاو روزی فقط 2 بار می گ...زد.

پ.ن: اون هایی که می گن گودرز و شقایق به هم ربط ندارن، بیشتر به این موضوع فکر کنن.
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــان در 88/08/26 ساعت 22:32 موضوع حرف های نقطه خان | .
سلام
خیلی خوبم امروز
دیشب جایه همتون خیلی خالی بود
طرفایه ساعته ۲-۳ بعد از ظهر یه کشتی جانانه با خدا گرفتم
البته از نظر خودم ضربه فنیش کردم
ولی تو راه که داشتم از اداره بر می گشتم خونه همش منتظر بودم یه ابابیلی (معرف حضور که باید حتما باشن اصحاب فیل و ابابیل) با یه سنگی بیاد و من و ناجوانمردانه و از پشت سر بکشه؟
به خدا خدائیش می ترسیدم
ولی هی خودمو دلداری می دادم که یعنی چی خدایی که ازش بترسی که خدا نشد
خدایی که قدرت تحمل ۲ تا سوال و ۳ تا نقد و ۴ تا اخمو نداشته باشه که خدا نشد ؟؟؟!!!
خلاصه آخر سرم دمه در خونه بهش گفتم .... (به شما چه که چی گفتم)
خلاصه یادم رفته بود که باهاش کل انداختم تا شب موقع خواب ....
تو رختخواب که رفتم یهو احساس کردم باید بقلش کنم
اول خواستم من بقلش کنم ولی دیدم نه الان دوست دارم بیشتر بزرگیشو حس کنمو خودمو لوس کنم و یکی بقلم کنه به خاطر همین خودمو گلوله کردم تو بدنش و بهش تکیه دادم (اینجوری خوابیدنو خیلی دوست دارم احساس می کنم کسی هست که بهش تکیه کنم حالا اونی که گلوله می شم تو بدنش مهم نیست خدا باشه یا ...)
خلاصه .....
....
....
تا صبح که از خواب بیدار شدم
اره به همین راحتی
من دیشب و با خدا به صبح رسوندم................................................................
گاهی باید خیلی چیزارو تجربه کرد معاشقه خوبیه امتحانش کنید.البته می دونم که از همین ساعت باید منتظر کامنتایه تکفیریتون باشم
که ای فلان فلان شده .... تو فلان فلان شده چرا با خدا فلان به فلان .....
بگذریم
اصلاْ برام مهم نیست مهم حسه خودمه
در ضمن بگم اینارو هم ننوشتم که بعضیا نظر بدن بیخود زحمت نکشن...
داستان منو معشوق مرا پایان نیست
جاری باشید
یا حق
نوشته شده توسط نقـــــطه خـــــانم در 88/08/20 ساعت 10:13 موضوع حرف های دل نقطه خانم | .
درباره ما

بیوگرافیه نویسندگان وبلاگ :
نام ها؟
نقطه خانم و نقطه خان
القاب؟
آبجی لیلا و نی نی
تحصیلات؟
فوقش لیسانس و اکابر
شغل؟
مدیر و مسبر کلاس
فهرست اصلی
نویسندگان ها
موضوعات ها
دوستان و دشمنان
پیوندی منتخب
نوشته های پیشین
سیریش
POWERED BY